به نام خدای ابر و باران
آسمان ارباب هنر باز هم تیره و تار شد . فقدانی دیگر ، رجعتی دیگر و این بار مردی از قبیله ی رنگ ، از قبیله ی بوم ، که نقش میزد بر تابلوی سفید و نقش میشد بر تابلوی دل ، تنها به بهانه باران یا بهتر بگوییم بی بهانه برای باران ، برای بویِ خاکِ نمدار و تنگاره های تنگ و بی در روی شهرش ، برای روزِ « به » و روزهای بهتر .
خبر کوتاه بود و تکان دهنده « بهروز هم رفت » . آری در آغازین روز فصل خزان ، این آموزگار خسته و تشنه باران ، در برگ ریزانی به زیبایی عشق ، خود باران شد و بارید بر مهر و ماه و پاییز .
آری بهروز رفت ، همانگونه که مسعود و استاد مرتب و ... رفتند و ما همچنان جای خالی بهروز ها و مسعود ها و مرتب ها را حس می کنیم .
راستی چقدر باید سالها بیایند و بروند تا هنرمندی متولد شود ، بیایید تا هستند قدرشان را بدانیم و پس از رفتنشان باور کنیم که مرگ پایان کبوتر نیست ...
یاد و خاطره هنرمند فرزانه و فقید شهرمان زنده یاد بهروز بهاری گرامی باد .



