يكشنبه سياه، سرو خرامان بوستان بهاري را به خزان كشيد و ما پرپر شديم، بدون چشمان دريائيت ،صورت گولگونت و لبهايي كه باز نميشد مگر به ترانه و لبخند،وچقدر دلم به حال پروانه ها ميسوزد كه نه به دنبال گلها بلكه فقط تو را مي جويند تا بر موهاي زيبايت فرود آيند.
من سروشم را روز يكشنبه۴/۶/۸۶ ساعت 20 در يك پيچ نامرد و كور گم كردم. به كدام سو فرياد كشم به دامن كه بياويزم به كي شكايت كنم، من از كه بپرسم آدرس خونين كفنم را.

رهگذري ميگفت پرنده مهاجري را ميشناسم كه ساعت 8 بعد از ظهر باد او را با خود بردو ما به او نرسيديم از باد پرسيدم مرا جواب داد به باغ پر ياس و نسترن و او مرا به آسمان ، آسمان تا ابد گريست و ما خنديديم به سرنوشت خويش ديگر نمي خواهم خواب ببينم. تو را به تمام مقدسات عالم مرا از خواب بيدار كنيد، من تا هميشه تاريخ كابوس ميبينم، باور نميكنم هيچگاه گلم، خوبم، عزيزم سفر كرده باشد. دهان ببنديد كه تمام آرزوهايم بر سر آن پيچ لعنتي هرگز زمين نخورد، آغوش من هرگز تو را رها نكرد، دستان پر محبتت رنگين كمان عشق بود، ما مهمان رهگذر كوي محبت توايم. بر ما جفا نكن. با چشم بيكرانهات ما را نگاه كن، با تبسم جاودانهات بر ما نخند با ديوان قصههايت با من بگو. من فكر ميكنم هرگز نمردهام. از خواب ميپرم آسمان هنوز ميگريد ما پرپر شدگان هميشه تاريخايم. در اين باغ روزگار ما هم پرنده مهاجريم. ما كوچ ميكنيم به همراه نسيم. من خواب ديدهام و نشانت را از ياس و نسترن گرفتهام. خوبم، گلم، دوستم بمان. ما تك افتادهايم با زانوان بيرمق در گل نشسته ما را رها نكن، ما كوچ ميكنيم.
سروش بهار بود و تو بودي وعشق بود و اميد
سروش بهار رفت و تو رفتي و هرچه بودي گذشت...![]()
برای دیدن تصاویر دیگر اینجا و اینجا کلیک کنید...


