خاطرات سربازی ..::: دوره آموزشی :::.. قسمت چهارم
..::: قسمت چهارم :::..
................... در این قسمت میخوام از برخی اتفاقات که برام در دوران آموزشی افتاد براتون بنویسم : البته خاطرات آنقدر زیاده که اگه بخوام همشو بنویسم سرتون درد میاد ... ولی اونایی که یادم هست رو براتون می نویسم ... :
1- در تاریخ 15 / 10 / 86 ساعت 11 ظهر برف شروع به باریدن کرد . داشت به شدت می بارید و تا یک ساعت بعد زمین رو کاملا سفید پوش کرد ، ولی بعد از چند دقیقه شدت بارش کم شد و هوا دوباره صاف شد و اون برف هم آب شد. این اولین برفی بود که از نزدیک تو عمرم می دیدم ... اولش خیلی ذوق کردم ولی کم کم برام عادی شد...
2- از نکات قابل توجه در روز 2 شنبه و 3 شنبه ( 17 و 18 دی ماه ) این بود که هوا کاملا صاف و آفتابی بود ولی خیلی سرد بود ...
روز 2 شنبه 17 دی ماه بازرسی از لشکر اومد و از بچه ها اونهایی رو که آموزش داده بودن رو سوال کرد ... از من هم پرسید که خوشبختانه درست جواب دادم.
امروز ( 17 دی ماه ) توی رژه خیلی گروهانمون خوب رژه رفت و یکی از مربیانمون ستوان دوم ه.ن 48 ساعت مرخصی تشویق شد ولی نرفت !!!!!
3- در تاریخ 2 / 11 / 86 ساعت 7:40 دقیقه شب قرار بود که ازمون امتحان تستی گرفته بشه ... 25 سوال تستی بود ولی من زیاد نخونده بودم. نتیجه امتحان که مشخص شد و من از 100 نمره ، 45 گرفته بودم ... ( خیالی نیست ) . دو بار مربی مون که بهمون درس میداد اومد پیشم و بهم گفت : مصباح امتحان رو گند زدی .. !!!!!!!
4- در تاریخ 19 / 11 / 86 یکی از بچه های آسایشگامون به نام سعید.م که از مرخصی اومده بود ، برامون سیب آورد و بین همه بچه های آسایشگاه تقسیم کرد ... این اولین بار بود که بعد از 49 روز سیب می خوردم. واقعا چسبید...
5- اون روزا ما رو از امتحان خیلی می ترسوندن و می گفتن هر چی که نمرتون بهتر باشه جای بهتری هم می افتین ... ولی بعدا فهمیدیم که همش کشک بود و فقط با این ترفند میخواستن مجبورمون کنند که درس بخونیم...
6- ما کلا 4 بار تیر اندازی کردیم ... اول : تیر اندازی 25 متر ... دوم : تیر اندازی 100 متر ... سوم : تیر اندازی 200 متر و چهارم : تیراندازی با کلت 9 میلی متری... البته یک تیراندازی شبانه هم داشتم که همینجوری الکی تیراندازی کردیم و اومدیم ... این تیراندازی شبانه نمره نداشت...
7- یک روز باید میرفتیم تیراندازی 200 متر ... البته اینو بگم که ما یک بار قبلا تیراندازی کرده بودیم 200 متر رو ... ولی به دلایلی که خودمون هم نفهمیدیم دوباره می خواستن ببرنمون که 200 متر تیراندازی کنیم ... هی من دعا میکردم که این تیراندازی لغو بشه ... چون دیگه خسته شده بودم و از بس که بخوای این همه وسایل بزاری رو دوشت و حدود یک ساعت و نیم پیاده بری تا میدان تیر ، داشتم کلافه می شدم ... خلاصه شب قبلش یه برف سنگین اومد که فکر کنم نیم متری اومد برف ... به همین دلیل هم تیراندازیمون لغو شد ... اینقدر خوشحال شدم که نگو ... ( ببین که چقدر دعاهام کار سازه ... :D )
8- روز آخر که باید مرخص میشدیم امریه مون ( امریه = برگی که میگه شما بعد از آموزشی باید کجا خودتونو برای ادامه خدمت معرفی کنین ... ) دیر اومد و به ناچار یک روز اضافه موندیم ... اینقدر اعصاب بچه ها خورد شده بود که نگو ...
9- روز بعد که امریمون اومد عصرش برامون اتوبوس گرفتن و از در پادگان سوار اتوبوس شدیم ... از اینکه داشتم از اون فضا دور میشدم خیلی خوشحال بودم و راننده هم که ترک تبریز بود توی راه خیلی بهمون حال داد ... هی فیلم می گذاشت و چند تا شو ترکی هم گذاشت ... خیلی حال کردیم و هی تو اتوبوس سر و صدا می کردیم که نگو...
THE END

