خاطرات سربازی ..::: دوره آموزشی :::.. قسمت سوم ...
..::: قسمت سوم :::..
............ اصلی ترین کارمون به عنوان کمک منشی بودن ، نوشتن لوح نگهبانی بود ... اینو هم بگم که چون من و یک نفر دیگه کمک منشی بودیم و باید خیلی کارها از جمله گرفتن آمار ، آوردن چارت آموزشی و نوشتن نامه و خیلی کار دیگه انجام بدیم زیاد نگهبانی ندادیم . من در طول 2 ماه آموزشی فقط 5 بار نگهبانی دادم ... البته اینو هم بگم که از اون آدمایی نبودم که بخوام خیلی سخت بگیرم و در نوشتن لوح نگهبانی سعی میکردم طوری عمل کنم که بچه ها زیاد اذیت نشن ... باورتون نمیشه بعضی شبا اینقدر سرد بود که حتی به سختی نفس میکشیدم ... ( آخه بچه خوزستان رو چی به عجب شیر و سرمای زیادش ) . با اینکه در آسایشگاه دو تا بخاری روی شعله آخر بودن باز هم زیر پتو سردمون بود .
اینو هم بگم هر چی باشه سرما از گرما بهتره و من خوشحال بودم که توی تابستون اعزام نشدم ... روزای اول بهم خیلی سخت میگذشت ... آخه عادت کردن به شرایط جدید و اینکه یکی بالای سرت باشه و بگه که این کارو بکن و این کارو نکن و ما هم مجبور بودیم اطاعت کنیم...
یه خاطره جالب بگم از روز اولی که ما رو بردن آسایشگاه ... مربی ما ( کسی که بیشتر کارهای آموزشیمون و تیر اندازی رو ایشون بهمون خوب یاد دادن )، جناب سروان ب.ن اومد چند تا نصیحتمون بهمون کرد که بچه های خوبی باشیم و کارهایی که بهمون محول میشه خوب انجام بدیم و از این حرفا ... یکی از بچه ها در آورد و گفت : بله قربان !!!!!! یه دفعه دیدم جناب سروان صداشو بلند کرد و گفت : بله قربان نداریم م م م م!!!!!!!!! ... باید بگین بله جناب ...!!!!! آخه ما نمیدونستیم باید میگفتیم بله جناب . البته لحن جناب سروان طوری نبود که ازش دلخور بشیم ...
در آسایشگاه باز هم ما ها رو به دسته و گروههای مختلفی تقسیم کردن که من افتادم در گروه 3 دسته 1 ، ( یادش بخیر گروه خیلی خوب و صمیمی داشتیم و به جرات میتونم بگم که صمیمی ترین گروه بودیم ... کار گروه ما نظافت آسایشگاه بود که بعد از خوردن صبحانه ، ناهار و شام باید آسایشگاه رو نظافت می کردیم . )
از کار های اصلی و عادیمون در گروهان این بود که صبح ساعت 5 بیدار باش میزدن ... تا 5:20 وقت داشتیم که لباسامونو بپوشیم و تختامونو آنکارد کنیم و خودمونو برای گرفتن و خوردن صبحانه آماده کنیم...
بعد از خوردن صبحانه ساعت 6 صبح هم هر گروه سر منطقه نظافتش میرفت و باید اون منطقه رو خوب تمیز میکرد. ساعت 7 صبح هم خودمونو آماده میکردیم که بریم صبحگاه گروهان و در اونجا بعد از تلاوت قرآن و حرف زدن ( درست مث صبحگاه مدرسه که می ایستادیم ) ، خودمونو برای رفتن به صبحگاه گردان آماده میکردیم .
سر صبحگاه گردان فرمانده گردانمون میومد که از مسایل مختلف برامون صحبت میکرد و جالب بود که میگفت زیاد وقتتون رو نمیگیرم ولی حدود یک ساعت ما رو توی ســـرما خبردار نگه میداشتن و جالبتر اینکه بگم بهمون اجازه نمیدادن تا کلاه کشی و دستکش رو بپوشیم اون هم در اون هوای وحشتناک .
بعد از صبحگاه ، کلاس های آموزشیمون شروع میشد و از ساعت 8:30 بود تا 12:30 . بعد هم نهار میخوردیم و بعد دوباره کلاس بود تا ساعت 4:45 عصر. حدودا یک ساعت بعد، شام میخوردیم و اگه کاری باهامون نداشتن میتونستیم در آسایشگاه بمونیم تا ساعت 9 که خاموشی رو بزنن .
ادامه دارد ...

