خاطرات سربازی ..::: دوره آموزشی :::.. قسمت اول
خاطرات دوران آموزشی .........
سلام دوستان عزیز ... خوبین ؟؟؟؟؟؟؟؟
میخوام از این به بعد هر چند وقت یک بار از خاطرات سربازیم بنویسم ... امیدوارم که مورد توجهتون قرار بگیره ...
اول می خوام یه نصیحتی به همه اونایی که خدمت نرفتن بکنم : و اون اینکه خدمت هم مث آب خوردن و یه چشم به هم زدن می گذره ( تا می گذرد ، غمی نیست ... ) ، و اینکه نمیخواد خیلی نگرانش باشین درسته ... درسته روزای اول سخت میگذره ولی بعدش خیلی راحت بهش عادت می کنین... البته اینو بگم ها به نظر من خدمت نه خوبی داره و نه بدی ... تنها خوبی خدمت اینه که آدم قدر خونه و خانوادشو میدونه و اینکه دوستای خیلی خوبی پیدا میکنه .
این رو بگم که هی چی مدرکتون بالاتر باشه راحت ترین ... مثلا اگه مدرکتون لیسانس یا بالاتر باشه که خیلی بهتون خوش میگذره و میتونین پادشاهی کنین ... اینو وقتی رفتین ، متوجه میشین ...
.......................... اینو هم بگم که من چون قبلا دنبال کارهای معافیت کفالتم بودم بعد از 6 ماه خدمت معاف شدم . البته اگه زودتر میفهمیدیم که معافیت کفالت به شرایط من میخوره، حتی نمی خواست که این 6 ماه رو هم برم ... ( همین جا یک بار دیگه از آقا دکتر نظریان که برام خیلی زحمت کشیدن تشکر میکنم و در واقع ایشون بود که بهم خبر دادن که این معافیت کفالت به شرایط من می خوره ... ) ................... ولی هر چی بود تجربه خیلی خوبی بود ... و اینکه محیط اطرافمو و آدمایی رو که اطرافم هستن، رو بهتر شناختم .
..::: قسمت اول :::..
.................. بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه 6 ماه فرصت داشتم که دفترچه خدمت رو پست کنم . من هم روز 27 مرداد 86 که آخرین روز برای ارسال دفترچه بود رو انتخاب کردم و با تکمیل کردنش ، دفترچه رو فرستادم ...
تقریبا یک ماه و نیم بعد نامه ای به دستم رسید که نوشته شده بود اول دی ماه 86 باید اعزام بشم ... خب خیلی استرس داشتم که ببینم کجا افتادم ... ولی هیچی از الان مشخص نبود ... بعد حدود یک هفته قبل از اعزام ( یکم دی ) ، دوباره نامه ای به دستم رسید که کد 37 روش نوشته شده بود . خب من هم نمیدونستم این کد کجاست و از هر کسی هم که پرسیدم نمیدونست . خلاصه رفتم اینترنت جستجو و بالاخره فهمیدم که کد 37 مربود به نیروی زمینی ارتش هست که باید برای آموزشی به عجب شیر ( آذربایجان شرقی ) . برم... در این بین یکی از دوستای خیلی خوبم به نام مهدی هم همراهم بود چون اون هم کدش 37 بود .
........ روز 30 آذر ماه به سمت اهواز رفتم . به خونه خواهرم که چند روز قبلش گفته بودم که میام، رفتم . صبح روز اول دی به سمت نظام وظیفه خوزستان رفتیم ،( هوا خیلی سرد بود . گفتیم اگر الان بریم عجب شیر حتما از سرما می میریم). اونجا هم خیلی پسر مث خودمون رو دیدم که اومده بودن تا اعزام بشن . خلاصه بعد از خیلی معطلی یه نفر که مسئول اونجا بود اومد و گفت که اتوبوس ها فردا حرکت میکنن و گفت که فردا ساعت 11 صبح اینجا باشین... من هم اعصابم خورد شده بود که این همه اومده بودیم و ساک به این سنگینی رو با خودمون آورده بودیم بعد میگن برین فردا صبح بیاین .
من هم رفتم خونه خواهرم و فردا صبح دوباره اومدم اونجا . بعد ماهارو دسته دسته کردن گفتن اونایی که کد 37 خوردن برن اون سمت وایسن و ... و همینجوری همه رو تقسیم بندی کردن ... ما هم رفتیم اون سمتی که نوشته شده بود کد 37 ، بعد چند دستگاه اتوبوس ولوو اونجا اومدن و پارک کردن. بعد از لحظاتی اسم مونو تک تک برای سوار شده به ولوو خوندن .
من و دوستم مهدی سوارشدیم . اتوبوس کم کم حرکت کرد ... البته یادم رفت بگم که در تمام این مدت بابام باهام بود و تا قبل از سوار شدنم تو اتوبوس نزدیکم بود و منو دلداری میداد و میگفت هر چه زودتر تموم میشه و ... .
بالاخره اتوبوس ساعت 12:30 ظهر حرکت کرد ...
ادامه دارد ...
ادامه مطلب
