تبليغاتX
نشانی

نشانی

..::: همیشه آرزوی دیدن تو را دارم :::..

داستان معنوی ...

روزى " لرد ويشنو " در غار عميقى در كوه دور افتاده‏اى با شاگردش نشسته و مشغول مراقبه بود. پس از اتمام مراقبه، شاگردش به قدرى تحت تأثير قرار گرفته بود كه خود را به پاى ويشنو انداخت و از او خواست كه او را قابل دانسته و به عنوان قدرشناسى به او اجازه دهد كه به استادش خدمت كند. ويشنو با لبخند سرش را تكان داد و گفت: "مشكل‏ ترين كار براى تو اين است كه بخواهى با عمل، تلافى چيزى را بكنى كه من آن را رايگان به تو داده‏ام". شاگرد به او گفت: "خواهش مى‏كنم استاد ! اجازه دهيد كه افتخار خدمت به شما را داشته باشم". ويشنو موافقت كرد و گفت: "من يك ليوان آب سردِ گوارا مى‏خواهم". شاگرد گفت: "الساعه استاد". و در حالى كه از كوه سرازير مى‏شد، با شادى آواز مى‏خواند.

پس از مدتى به خانه‏ى كوچكى كه در كنار دره‏ى زيبايى قرار داشت رسيد. ضربه‏اى به در زد و گفت: "ممكن است يك پياله آب سرد براى استادم بدهيد؟ ما سانياس‏هاى آواره‏اى هستيم كه در روى اين زمين خانه‏اى نداريم". دخترى شگفت‏زده در حالى كه نگاه ستايش ‏آميزش را از او پنهان نمى‏كرد به آرامى به او پاسخ داد و زيرلب گفت: "آه... تو بايد همان كسى باشى كه به آن مرد مقدس كه در بالاى كوه‏هاى دوردست زندگى مى‏كند، خدمت مى‏كنى. آقاى محترم ممكن است به خانه من آمده و آن را متبرك كنيد". او پاسخ داد: "اين گستاخى مرا ببخشيد ولى من عجله دارم و بايد فوراً با آب به نزد استادم بازگردم البته او از اين‏ كه شما خانه‏ى مرا بركت دهيد ناراحت نمى‏شود، زيرا او مرد مقدس بزرگى است و شما به عنوان شاگرد او موظف و ملزم هستيد به كسانى كه شانس كم‏ترى دارند، كمك كنيد". و دوباره تكرار كرد: "لطفاً فقط خانه‏ى محقر مرا متبرك كنيد. اين باعث افتخار من است كه مى‏توانم از طريق شما به خداوند خدمت كنم".

داستان بدين ترتيب ادامه يافت. او به نرمى پذيرفت كه وارد خانه شده و آن را متبرك سازد. پس از آن هنگام شام فرارسيد و او متقاعد گشت كه آن‏جا بماند و با شركت در شام غذا را نيز بركت دهد. از آن‏جايى كه بسيار دير شده بود و تا كوه نيز فاصله زيادى بود و در تاريكى شب ممكن بود كه آب به زمين بريزد، موافقت كرد كه شب را در آن‏ جا بماند و صبح زود به سوى كوه حركت كند. اما به هنگام صبح متوجه شد كه گاوها ناراحت هستند و با خود گفت اگر او مى‏توانست فقط همين يك بار به آن دختر در دوشيدن شير كمك كند بسيار خوب مى‏شد، زيرا از نظر لرد كريشنا گاو حيوان مقدسى است و نبايد در رنج و عذاب باشد.

روزها تبديل به هفته‏ها شد و او هنوز در آن‏جا مانده بود. آن‏ها با يكديگر ازدواج كردند و صاحب فرزندان زيادى شدند. او بر روى زمين خوب كار مى‏كرد و در نتيجه محصول فراوانى نيز به دست مى‏آورد. او زمين بيشترى خريد و به زودى آن‏ها را به زير كشت برد. همسايگانش براى مشورت و دريافت كمك، به نزد او مى‏آمدند و او به طور رايگان به آن‏ها كمك مى‏كرد. خانواده ثروتمندى شدند و با كوشش او معابدى ساخته شد. مدارس و بيمارستان‏ها جايگزين جنگل شدند. و آن دره جواهرى بر روى زمين شد. نظم و هماهنگى بر زمين‏هاى باير و غيرقابل كشت حكمفرما شد. وقتى خبر صلح و آرامش و ثروتى كه در آن سرزمين وجود داشت به گوش مردم رسيد، جمعيت زيادى به آن‏جا روى آوردند. در آنجا خبرى از فقر و بيمارى نبود و مردان به هنگام كار در مدح و ستايش خداوند آواز مى‏خواندند. او شاهد رشد فرزندانش بود و از اين‏كه آن‏ ها به او تعلق داشتند خوشحال بود.

روزى به هنگام پيرى، همان‏طور كه روى تپه كوچكى در مقابل دره ايستاده بود، راجع به آنچه كه از زمان ورودش به دره اتفاق افتاده بود فكر مى‏كرد. تا جايى كه چشم كار مى‏كرد مزرعه‏هايى بود سرشار از ثروت و وفور نعمت و او از اين وضع احساس رضايت مى‏كرد. ناگهان موج عظيمى از جزر و مد در برابر ديدگانش تمام دره را دربرگرفت و در يك لحظه همه چيز از دست رفت. همسر، فرزندان، مزارع، مدارس، همسايگان، همه از ميان رفتند. او گيج و حيران به مردم كه در برابر ديدگانش از بين مى‏رفتند خيره شده بود.

... و سپس او ويشنو را ديد كه در سطح آب ايستاده است و با لبخندى تلخ به او مى‏نگرد و مى‏گويد، " من هنوز منتظر آب هستم ".  و اين داستان زندگى انسان است...........
+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/27ساعت   توسط فـــريد  | 

سفره خالی ... !

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ما دوره گرد

داد میزد : کهنه قالی میخرم

دسته دوم جنس عالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

گر نداری ، کوزه خالی میخرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقاً مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا سفره خالی می خرید ؟!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/23ساعت   توسط فـــريد  | 

انتخاب واحد ...

سلام دوستان عزیزم ...

خوبین ایشالا ... امیدوارم که طاعات و عبادات شما عزیزان مورد قبول حق تعالی قرار گرفته باشه ...

بالاخره بعد از مدتها تونستم از دانشگاه کهنوج ( استان کرمان ) به بهبهان انتقالی بگیرم . خیلی خوشحالم که این اتفاق افتاد. هم به این خاطر که توی شهر خودمون درس میخونم و همچنین به خاطر اینکه کارمند هستم دیگه نمیتونستم از بهبهان برم بیرون . خدا رو شکر میکنم ...

امروز هم رفتم دانشگاه و نامه ای که از دانشگاه کهنوج آورده بودم رو به دانشگاه بهبهان تحویل دادم و مراحل ثبت نام و انتخاب واحدمو انجام دادم . خدا رو شکر همه چیز به خوبی پیش رفت و همه این کارا کمتر از نیم ساعت انجام شد . فقط تونستم 15 واحد فعلاً بگیرم . حتماً در زمان حذف و اضافه یکی دو درس مهم دیگه هم اضافه میکنم تا این ترم 20 واحد بگیرم ...

لیست درسایی که فعلاً انتخاب کردم :

زبان ماشین و اسمبلی ، مهندسی نرم افزار ، انقلاب اسلامی ، معادلات دیفرانسیل ، گرافیک کامپیوتری 1 ، و طراحی الگوریتم ...

اگه بتونم حتماً این واحد ها رو هم اضافه می کنم   :

آمار و احتمالات ، آز-مهندسی نرم افزار ، و مهندسی اینترنت .

آز- مهندسی نرم افزار پر شده بود و نتونستم بگیرم . ایشالا موقع حذف و اضافه حتماً می گیرم .

 

از همه شما دوستان عزیزی که واسم دعا کردین هم خیلی خیلی ممنونم . ایشالا بتونم جبران کنم .

ایشالا همیشه موفق و سربلند باشین ...

 

 حاشیه :

شهادت امام علی ( ع ) رو به همه شما عزیزان تسلیت عرض میکنم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/19ساعت   توسط فـــريد  | 

گروه آریان ، همراز ...

همراز ...


سرخ آسمون همرنگ گونه هات ... غروب از راه اومد باز دوباره

نشستی کنارم روی شن های ساحل ... دلم از عشق گرمو بی قراره

از نگاه ما پنهون میشه خورشید ... میره آروم تو آغوش دریا

شب انگار تو راهه ولی خبر نداره ... تو خورشیدی حتی توی شب ها

 

برق هر نگات ، شعله ی چشات ... نور شب های من

ای تو همدم ، شادی و غمه ... قلب تنهای من

ای تو آخر ، عشق و باور ... دنیای من

تویی تو ... همراز من

اوج شعرو ... آواز من

تویی تو ... همراز من

اوج شعرو ... آواز من

 

سرخ آسمون همرنگ گونه هات ... تو ساحل عطر سپیدت پیچید

من و تو ، چشامون ... هنوز غرق نگاهن

شدیم خیره به طلوع خورشید

روی موج آب ، با آغاز دریا ... میرقصن باز قایق های چوبی

ولی من طلوع رو همیشه با تو دارم ... تو اون خورشیدی که بی غروبی

 

برق هر نگات ، شعله ی چشات ... نور شب های من

ای تو همدم ، شادی و غمه ... قلب تنهای من

ای تو آخر ، عشق و باور ... دنیای من

تویی تو ... همراز من

اوج شعرو ... آواز من

تویی تو ... همراز من

اوج شعرو ... آواز من

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/11ساعت   توسط فـــريد  | 

داستان عبرت انگیز ...

نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!

 

يک روز بعد از ظهر وقتي که جو با ماشين اش مي‌کوبيد که بره خونه ، زن مسني رو ديد که اونو متوقف کرد. ماشين آن زن پنچر بود. مرد مي‌ديد که اون زن ترسيده و بيرون توي برفها ايستاده، رو بهش كرد و گفت: " من اومدم که کمکتون کنم."

 زن گفت: "من از یه شهر دور ميام و فقط از اينجا رد مي‌شدم. بايستي صد تا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن و اين واقعاً لطف شما بود." وقتي که مرد لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره، زن پرسيد: "من چقدر بايد بپردازم؟" او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده‌ام و روزي يک نفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم.

اگر تو واقعاً مي‌خواهي که بدهيت رو به من بپردازي بايد اين کار رو بکني. " نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" چند متر جلوتر، زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده. ولي نتونست بي‌توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي‌بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود.

 او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي‌دانست و احتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه پول شو بياره زن از در بيرون رفته بود. درحاليکه روي دستمال سفره اين يادداشت رو باقي گذاشت. اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود وقتي که نوشته زن رو مي‌خوند: "شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده‌ام و روزي يک نفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي‌خواهي که بدهيت رو به من بپردازي، بايد اين کار رو بکني. " نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

 اون شب وقتي که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر مي‌کرد. وقتي که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه زن به آرومي و نرمي به گوشش گفت: "همه چيز داره درست ميشه.

 دوستت دارم، جو!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/01ساعت   توسط فـــريد  |