تبليغاتX
نشانی

نشانی

..::: همیشه آرزوی دیدن تو را دارم :::..

قدرت اندیشه ...


 سلام دوستان عزیزم ... خوبین ایشالا ...

فرا رسیدن شب یلدا رو به همه ی شما دوستان عزیزم تبریک میگم ...

روز 4 شنبه هفته گذشته بود که دکتر انوشه به تالار معلم اومدن و سخنرانی داشتن در مورد دانشجوها و مشکالات و راه کارها . در سخنرانیشون  این داستان عبرت انگیر رو نقل کردند ... البته شاید خیلی هاتون این داستانو خونده باشین ، ولی اینقدر پر معناست که به خوندن دوبارش می ارزه ... امیدوارم خوشتون بیاد ...

 

پیرمردی تنها در "مینه سوتا" زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

 

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد :

پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

 

نکته :

در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/30ساعت   توسط فـــريد  | 

ناگفته ها ...

سلام دوستان عزیزم ... خوب هستین ایشالا ؟

عید غدیر خم رو به همه شما دوستان عزیز تبریک میگم

 

حالا بریم سراغ این پست :

وقتی که خدمت بودم هر روز صبح ساعت 5:30 از خواب بیدار میشدیم و وقتی داشتیم خودمونو واسه خوردن صبحانه آماده می کردیم تلویزیون آسایشگاه رو روشن میکردیم و از شبکه یک دعای عهد رو می دیدیم ...

یادش به خیر ... خیلی خاطره خوبی بود . بعد از یه مدت همش این دعا رو واسه خودم زمزمه  می کردم و خیلی لذت می بردم ...

تقریبا 2 ماه اولی که از آموزشی اومده بودم و حمیدیه خدمت میکردم ، وقتی که نگهبانی داشتم و در پست نگهبانی همیشه ذکر میگفتم ، صلوات میفرستادم و واسه خانواده م ، مخصوصا پدر و مادرم دعا می کردم ... نمیدونید که چقدر انجام دادن این کارا بهم آرامش میداد ...

توی پادگان تا اونجا که میتونستم سعی می کردم که همیشه خوش رفتار و مودب باشم و به همه با احترام برخورد کنم ... ** اگه می خوای خوبی ببینی ، باید خوبی کنی ... **بعد از یه مدت طوری شد که بیشتر کادری هایی که توی پادگان بودن و به نحوی باهاشون سر و کار داشتم خیلی بهم احترام میذاشتن...

سعی میکردم تا اونجا که امکان داره با دوستام توی آسایشگاه خوب رفتار کنم ... همون طور که میدونید درجه من گروهبان یکم بود و بیشتر بچه هایی که توی آسایشگامون بودن درجشون سرجوخه ، سرباز یک و سرباز صفر بودن ...

قبلا رفتار بعضی از هم درجه های خودمو دیده بودم که با زیر دستاشون ( منظورم بچه هایی که درجشون سرجوخه و پایین تره هست ) خوب رفتار نمی کردن و زیر آبشونو میزدن ... ولی من سعی میکردم بهشون بگم که منم مث خودتونم و هیچ فرقی باهاتون ندارم... بهشون میگفتم درسته که درجه من ازتون بالاتره ... ولی این دلیل نمیشه که بخوام باهاتون طوری رفتار کنم که ناراحت بشین...

خدا رو شکر توی مدت 3 ماه و نیم  که حمیدیه بودم رفتارم با همه بچه های آسایشگاه ، به جز یکی از هم درجه هام که بهتون گفتم ، خیلی خوب بود و همشون بهم خیلی احترام میزاشتن . موقعی که برگه معافیم اومد و میخواستم مرخص بشم ، بچه ها هم خوشحال بودن که دارم مرخص میشم و هم ناراحت بودن که به قول خودشون یه دوست خوب داره ازشون جدا میشه ...

 

حالا یه خاطره جالب براتون بگم و بخندید :

یک روز نگهبان پارک موتوری بودم ( پارک موتوری = محوطه ای که تعدادی ماشین و کامیون کنار هم پارک شده ، از جمله ماشین فرمانده گروهان و گردان و ... و همچنین دارای یک گاراژ بزرگ برای تعمیرات انواع ماشین و ... ) . یک دفعه دیدم فرمانده گردانمون جناب سرهنگ ( که بعدا فهمیدم خیلی آدم خوبی هستن ) سرزده اومدن بازدید کنن . اولا خیلی هول کردم ولی بعدا زود به خودم مسلط شدم . پیاده شد و منم طبق معمول احترام نظامی گذاشتم .  بعدش اومدن که از داخل گاراژ بازدید کنن . اومدن و هر چی که زور زدن نتونستن در گاراژ رو باز کنن.

بهشون گفتم جناب سرهنگ اجازه بدین من درو باز کنم . چشتون روز بد نبینه ، من حواسم نبود که انگشت جناب سرهنگ لای دره ، محکم در گاراژ رو فشار دادم جلو و درو باز کردم. جناب سرهنگ انگشتشون خیلی درد گرفت . بهم گفت : حواست باشه سرباز!!! ( صداشون از درد می لرزید ) . همون جا فاتحه مو خوندم که الانه یه 20 روزی اضافه بخورم و بیفتم بازداشتگاه ...

دیدم نه ... از این خبرا نیست . واقعا شانس آوردم که جناب سرهنگ آدم خیلی خوبی بودن و تا اونجا که میشد هوامونو داشتن ...

ایشالا که جناب سرهنگ هر جا هستن سالم و سلامت باشن...

 

این هم از خاطره ی من ...

میدونم که الان دارید هر هر و کر کر می کنید ... خب بسه دیگه ...

امیدوارم که از این پست خوشتون اومده باشه ...

تا پست بعدی خدانگهدار ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/26ساعت   توسط فـــريد  | 

پـــــژواک !

حکایت

پدری همراه پسرش در جنگلی می رفتند . ناگهان پسرک زمین خورد و درد شدیدی احساس کرد . او فریاد کشید : آه . . . .. در همین حال صدایی از کوه شنید که گفت : آه . . . .. پسرک با کنجکاوی فریاد زد : " تو کی هستی؟ " . اما جوابی جز این نشنید : " تو کی هستی؟ ". این موضوع او را عصبانی کرد. سپس داد زد : " تو ترسویی ! ". و صدا جواب داد : " تو ترسویی ! ".

به پدرش نگاه کرد و پرسید : پدر چه اتفاقی دارد می افتد ؟؟ پدر فریاد زد : " من تو را تحسین میکنم ". و صدا پاسخ داد : " من تو را تحسین میکنم ". پدر دوباره فریاد کشید : " تو شگفت انگیزی ". و آن آوا پاسخ داد : " تو شگفت انگیزی ". پسرک متعجب شد ولی هنوز نفهمیده بود چه خبر است.

پدر این اتفاق را اینگونه برایش توضیح داد :

مردم این پدیده را " پــژواک " می نامند . اما در حقیقت این " زندگی است " . زندگی هر چه را بدهی به تو بر میگرداند . زندگی آینه ی اعمال و کارهای نیک و بد توست . اگر عشق بیشتر میخواهی ، عشق بیشتری بده . اگر مهربانی بیشتری میخواهی ، بیشتر مهربان باش . اگر احترام و بزرگداشت را طالبی ، درک کن و احترام بگذار.

اگر میخواهی مردم نسبت به تو صبور و مودب باشند ، صبور و ادب داشته باش ! این قانون طبیعت است و در هر جنبه ای از زندگی ما اِعمال میشود. زندگی هر چه را که بدهی به تو برمی گرداند. به هر کس خوبی کنی ، در حق تو خوبی خواهد شد و به هر کس بدی کنی ، بدی هم خواهی دید. زندگی تو حاصل یک تصادف نیست ، بلکه آینه ای است که انعکاس کارهای خودت را به تو بر میگرداند. پس هرگز یادمان نرود که با هر دستی که بدهیم ، با همان دست هم می گیریم و با هر دستی بزنیم ، با همان دست هم می خوریم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/19ساعت   توسط فـــريد  | 

شباهت محسن خلیلی و شهاب تیام

سلام دوستان عزیزم...

خوب هستین ....؟؟؟ واسه این پست میخوام به شباهت ظاهری محسن خلیلی و شهاب تیام بپردازم ...

خداییش خیلی شبیه هم نیستن ...!!!

          

به امید روزی که محسن خلیلی بتونه زودتر به میادین فوتبال برگرده و

واسه پرسپولیس بازی های خوبی انجام بده ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/15ساعت   توسط فـــريد  | 

آهنگ سلام از آلبوم گل بانو ...

سلام دوستان عزیزم ... خوبین؟ واسه ی این پست ترانه خیلی زیبای سلام با صدای ستار رو برای دانلود گذاشتم ...در مورد این آهنگ بگم که از موسیقی بسیار زیبایی برخوردار هست و خیلی زیباست ... امیدوارم که از شنیدنش لذت ببرید .

 

ترانه ی سلام ...

 

سلام ...

 

سلام ای کهنه عشق من ... که یاد تو چه پا برجاست

سلام بر روی ماه تو ... عزیز دل سلام از ماست

تو یه رویای کوتاهی ... دعای هر سحـــر گاهی

شدم خواب عشقت چون ... مرا اینگونه می خواهی

شدم خواب عشقت چون ... مرا اینگونه می خواهی

 

من آن خاموش خاموشم ... که با شادی نمی جوشم

ندارم هیچ گناهی جز ... که از تو چشم نمی پوشم

تو غم در شکل آوازی ... شکـــوه اوج پــــروازی

نداری هیچ گناهی جز ... که بر من دل نمی بازی

نداری هیچ گناهی جز ... که بر من دل نمی بازی

 

مرا دیووانه می خواهی ... زخود بیگانه می خواهی

مرا دلباخته چون مجنون ... زمن افسانه می خواهی

شدم بیگانه با هستی ... زخود بی خود تر از مستی

نگاهم کن ، نگاهم کن ... شدم هر آنچه می خواستی

سلام ای کهنه عشق من ... که یاد تو چه پا برجاست

سلام بر روی ماه تو ... عزیز دل سلام از ماست

 

بکش دل را شهامت کن ... مرا از غصه راحت کن

شدم انگشت نمای خلق ... مرا تو درس عبرت کن

بکن حرف مرا باور ... نیابی از من عاشق تر

نمی ترسم من از اقرار ... گذشت آب از سرم دیگر

 

سلام ای کهنه عشق من ... که یاد تو چه پا برجاست

سلام بر روی ماه تو ... عزیز دل سلام از ماست

سلام ای کهنه عشق من ... که یاد تو چه پا برجاست

سلام بر روی ماه تو ... عزیز دل سلام از ماست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/11ساعت   توسط فـــريد  | 

عکس های سربازی ...

سلام دوستان عزیز... خوب هستین . واسه این پست میخوام عکس هایی از سربازیمو براتون بزارم... امیدوارم که خوشتون بیاد.

 

( این عکس دست جمعی رو با بعضی از بچه های آسایشگامون در دوره آموزشیه ( عجب شیر ) گرفتم )...

تاریخ : 26-10-86


 

این عکس رو هم با هم خدمتی عزیزم  وهاب سلطانی ( از بچه های آبادان ) جلوی محوطه ی عقیدتی سیاسی گرفتیم ...

 تاریخ : 6-11-86

 

این عکس هم مربوط به موقعی میشه که دوره آموزشی رو تموم کرده بودم و خونه خواهرم بودم ...

 

و این عکس رو هم در ( تیپ 3 لشکر 92 زرهی ، گردان 238 تانک ) در شهرستان حمیدیه گرفتم ... از راست به چپ : احمد آبکار ( دوست و همشهری عزیزم ) – خودم – رضا سالکی ( از بچه های استان فارس ، شهرستان لامرد ) ...

تاریخ : 20-1-87

 

امیدوارم که خوشتون اومده باشه ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/03ساعت   توسط فـــريد  |