تبليغاتX
نشانی

نشانی

..::: همیشه آرزوی دیدن تو را دارم :::..

شعری زیبا از آقای محمود طیب ...

  دوباره هاي بد

 

 دوباره تيپ هاي جلف- لباس هاي قيمتي

نقاب هاي مسخره- قيافه هاي پاکتي

شيوعِ زشت چهره ها ،هجوم پرسه هاي بد

دوباره زانتيا ، دوو و دختران پا پتي!

 دوباره رقص وپارتي، جنون، شراب ونيم شب

حيات هاي منحصر وخانه هاي زينتي !

 دوباره قرص هاي اکس دوباره فيلمهاي سکس

دوباره اسپري- هوس ، هوارهاي شهوتي !

دوباره يک به يک به هم دوباره دو به دو به هم

: فريد راضيه علي بهاره مرتضي کتي !

 

چقدر خسته مي شوم ازاين هواي بي عوض

ازاين دوباره هاي بد ازاين فضاي لعنتي!

 

وباز صبح مي شود پياده رو  پياده رو

نقاب هاي مسخره قيافه هاي پاکتي !

 

شاعر : آقای محمود طیب

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/28ساعت   توسط فـــريد  | 

خاطرات سربازی ..::: دوره آموزشی :::.. قسمت چهارم

..::: قسمت چهارم :::..

................... در این قسمت میخوام از برخی اتفاقات که برام در دوران آموزشی افتاد براتون بنویسم : البته خاطرات آنقدر زیاده که اگه بخوام همشو بنویسم سرتون درد میاد ... ولی اونایی که یادم هست رو براتون می نویسم ... :

1-     در تاریخ 15 / 10 / 86 ساعت 11 ظهر برف شروع به باریدن کرد . داشت به شدت می بارید و تا یک ساعت بعد زمین رو کاملا سفید پوش کرد ، ولی بعد از چند دقیقه شدت بارش کم شد و هوا دوباره صاف شد و اون برف هم آب شد. این اولین برفی بود که از نزدیک تو عمرم می دیدم ... اولش خیلی ذوق کردم ولی کم کم برام عادی شد...

2-     از نکات قابل توجه در روز 2 شنبه و 3 شنبه ( 17 و 18 دی ماه ) این بود که هوا کاملا صاف و آفتابی بود ولی خیلی سرد بود ...

روز 2 شنبه 17 دی ماه بازرسی از لشکر اومد و از بچه ها اونهایی رو که آموزش داده بودن رو سوال کرد ... از من هم پرسید که خوشبختانه درست جواب دادم.

امروز ( 17 دی ماه ) توی رژه خیلی گروهانمون خوب رژه رفت و یکی از مربیانمون ستوان دوم ه.ن 48 ساعت مرخصی تشویق شد ولی نرفت !!!!!

3-     در تاریخ 2 / 11 / 86 ساعت 7:40 دقیقه شب قرار بود که ازمون امتحان تستی گرفته بشه ... 25 سوال تستی بود ولی من زیاد نخونده بودم. نتیجه امتحان که مشخص شد و من از 100 نمره ، 45 گرفته بودم ... ( خیالی نیست ) . دو بار مربی مون که بهمون درس میداد اومد پیشم و بهم گفت : مصباح امتحان رو گند زدی .. !!!!!!!

4-     در تاریخ 19 / 11 / 86 یکی از بچه های آسایشگامون به نام سعید.م که از مرخصی اومده بود ، برامون سیب آورد و بین همه بچه های آسایشگاه تقسیم کرد ... این اولین بار بود که بعد از 49 روز سیب می خوردم. واقعا چسبید...

5-     اون روزا ما رو از امتحان خیلی می ترسوندن و می گفتن هر چی که نمرتون بهتر باشه جای بهتری هم می افتین ... ولی بعدا فهمیدیم که همش کشک بود و فقط با این ترفند میخواستن مجبورمون کنند که درس بخونیم...

6-     ما کلا 4 بار تیر اندازی کردیم ... اول : تیر اندازی 25 متر ... دوم : تیر اندازی 100 متر ... سوم : تیر اندازی 200 متر و چهارم : تیراندازی با کلت 9 میلی متری... البته یک تیراندازی شبانه هم داشتم که همینجوری الکی تیراندازی کردیم و اومدیم ... این تیراندازی شبانه نمره نداشت...

7-     یک روز باید میرفتیم تیراندازی 200 متر ... البته اینو بگم که ما یک بار قبلا تیراندازی کرده بودیم 200 متر رو ... ولی به دلایلی که خودمون هم نفهمیدیم دوباره می خواستن ببرنمون که 200 متر تیراندازی کنیم ... هی من دعا میکردم که این تیراندازی لغو بشه ... چون دیگه خسته شده بودم و از بس که بخوای این همه وسایل بزاری رو دوشت و حدود یک ساعت و نیم پیاده بری تا میدان تیر ، داشتم کلافه می شدم ... خلاصه شب قبلش یه برف سنگین اومد که فکر کنم نیم متری اومد برف ... به همین دلیل هم تیراندازیمون لغو شد ... اینقدر خوشحال شدم که نگو ... ( ببین که چقدر دعاهام کار سازه ... :D )

8-     روز آخر که باید مرخص میشدیم امریه مون ( امریه = برگی که میگه شما بعد از آموزشی باید کجا خودتونو برای ادامه خدمت معرفی کنین ... ) دیر اومد و به ناچار یک روز اضافه موندیم ... اینقدر اعصاب بچه ها خورد شده بود که نگو ...

9-     روز بعد که امریمون اومد عصرش برامون اتوبوس گرفتن و از در پادگان سوار اتوبوس شدیم ... از اینکه داشتم از اون فضا دور میشدم خیلی خوشحال بودم و راننده هم که ترک تبریز بود توی راه خیلی بهمون حال داد ... هی فیلم می گذاشت و چند تا شو ترکی هم گذاشت ... خیلی حال کردیم و هی تو اتوبوس سر و صدا می کردیم  که نگو...

 

THE END

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/26ساعت   توسط فـــريد  | 

سلام كهنوج ...

سلام دوستان عزيزم ...

خوب هستين ايشالا ... به قول حامد بخردي نسب اين اولين آپ من از كافي نت هاي كهنوج هست ...

اولا بگم كه راه زيادي رو اومدم ... از بهبهان تا شيراز، از شيراز تا بندر عباس( هوا خيلي شرجي بود ... ) و از اونجا هم به كهنوج ...

اينو هم بگم كه شهرش خيلي شبيه بهبهانه ... زياد فرقي نميكنه ... آب و هواشم تقريبا مث بهبهانه...

.....................وقتي رسيديم حسابي خسته بوديم ولي بايد كاراي ثبت نام رو انجام ميدادم ... بعد از كاراي ثبت نام با كمك آقاي اميري كه مسئول حراست دانشگاه بودن ( خيلي آدم خوبي هستن) ما رو به شهرك وليعصر بردن كه چند روزي رو هم در خانه اي بوديم كه چند تا استاد دانشگاه هم اونجا بودن ...

خدا رو شكر وضعيت قابل تامل هست ولي خدا كنه كه كاراي انتقاليم درست بشه ... آخه بخواي ۴ سال بموني ، خيلي سخت ميشه ... يعني من طاقتشو ندارم ...

البته اينو هم بگم كه دانشگاه اصلي تا ۱۵ آبان افتتاح ميشه ... فعلا دانشگاه رو توي يه پاساژ گذاشتن ... خوابگاه هم تا اون موقع آماده ميشه ...

جالبه بگم كه هنوز بعد از ۶ روزي كه ثبت نام كردم ، هنوز هم دارن ثبت نام ميكنن ... آخه دو هفته پيش كه زنگ زدم گفتن كه مهلت ثبت نام تا آخر هفته هست ولي هنوز با گذشت ۲ هفته دارن ثبت نام ميكنن ... اينو هم بگم رشته ما با كمبود دانشجو مواجهه و خدا ميدونه كي كلاسامون برگزار بشه ...

اينم بگم كه شهريه ثابتي كه ازمون گرفتن ۴۳۰ هزار تومن بوده ... خيلي عجيبه ... من از دوست خوبم عليرضا پرسيدم گفت كه شهريه ثابت ما فقط ۳۸۰ هزار تومنه ...

خب سرتونو درد نميارم ... واسه اين پست كافيه ... ايشالا روزاي بعد هم بتونم ميام ...

از اينكه به وبلاگ هم سر ميزنين و نظر ميدين خيلي ممنونم ...

موفق باشين ... منو هم دعا كنين. خدانگهدار

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/22ساعت   توسط فـــريد  | 

رمز موفقیت ...

روزی مردی نابینا روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته شده بود : « من کور هستم ، لطفا به من کمک کنید ! » روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت ، نگاهی به او انداخت . فقط چند سکه در داخل کلاه بود . او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد . عصر آنروز ، روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است .

مرد کور از صدای قدم های او ، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته ، بگوید که بر روی آن چه نوشته است ؟

روزنامه نگار جواب داد : چیز خاص و مهمی نبود . من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد .

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ، ولی روی تابلوی او خوانده می شد :          « امروز بهار است ، ولی من نمی توانم آنرا ببینم ».

نتیجه گیری :

دوست خوبم ، وقتی کارتو نمی تونی پیش ببری سعی نکن به خودت سخت بگیری و ناراحت بشی بلکه روشت رو تغییر بده ، اونوقت می بینی که بهترین ها برات محقق میشه حتی برای کوچکترین اعمالت از دل ، فکر ، هوش و روحت مایه بگذار ، این رمز موفقیته ... !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/13ساعت   توسط فـــريد  | 

خاطرات سربازی ..::: دوره آموزشی :::.. قسمت سوم ...

..::: قسمت سوم :::..

............ اصلی ترین کارمون به عنوان کمک منشی بودن ، نوشتن لوح نگهبانی بود ... اینو هم بگم که چون من و یک نفر دیگه کمک منشی بودیم و باید خیلی کارها از جمله گرفتن آمار ، آوردن چارت آموزشی و نوشتن نامه و خیلی کار دیگه انجام بدیم زیاد نگهبانی ندادیم . من در طول 2 ماه آموزشی فقط 5 بار نگهبانی دادم ... البته اینو هم بگم که از اون آدمایی نبودم که بخوام خیلی سخت بگیرم و در نوشتن لوح نگهبانی سعی میکردم طوری عمل کنم که بچه ها زیاد اذیت نشن ... باورتون نمیشه بعضی شبا اینقدر سرد بود که حتی به سختی نفس میکشیدم ... ( آخه بچه خوزستان رو چی به عجب شیر و سرمای زیادش ) . با اینکه در آسایشگاه دو تا بخاری روی شعله آخر بودن باز هم زیر پتو سردمون بود .

اینو هم بگم هر چی باشه سرما از گرما بهتره و من خوشحال بودم که توی تابستون اعزام نشدم ... روزای اول بهم خیلی سخت میگذشت ... آخه عادت کردن به شرایط جدید و اینکه یکی بالای سرت باشه و بگه که این کارو بکن و این کارو نکن و ما هم مجبور بودیم اطاعت کنیم...

یه خاطره جالب بگم از روز اولی که ما رو بردن آسایشگاه ... مربی ما ( کسی که بیشتر کارهای آموزشیمون و تیر اندازی رو ایشون بهمون خوب یاد دادن )، جناب سروان ب.ن  اومد چند تا نصیحتمون  بهمون کرد که بچه های خوبی باشیم و کارهایی که بهمون محول میشه خوب انجام بدیم و از این حرفا ... یکی از بچه ها در آورد و گفت : بله قربان !!!!!! یه دفعه دیدم جناب سروان صداشو بلند کرد و گفت : بله قربان نداریم م م م م!!!!!!!!! ... باید بگین بله جناب ...!!!!! آخه ما نمیدونستیم باید میگفتیم بله جناب . البته لحن جناب سروان طوری نبود که ازش دلخور بشیم ...

در آسایشگاه باز هم ما ها رو به دسته و گروههای مختلفی تقسیم کردن که من افتادم در  گروه 3 دسته 1 ، ( یادش بخیر گروه خیلی خوب و صمیمی داشتیم و به جرات میتونم بگم که صمیمی ترین گروه بودیم ... کار گروه ما نظافت آسایشگاه بود که بعد از خوردن صبحانه ، ناهار و شام باید آسایشگاه رو نظافت می کردیم . )

از کار های اصلی و عادیمون در گروهان این بود که صبح ساعت 5 بیدار باش میزدن ... تا 5:20 وقت داشتیم که لباسامونو بپوشیم و تختامونو آنکارد کنیم و خودمونو برای گرفتن و خوردن صبحانه آماده کنیم...

بعد از خوردن صبحانه ساعت 6 صبح هم هر گروه سر منطقه نظافتش میرفت و باید اون منطقه رو خوب تمیز میکرد. ساعت 7 صبح هم خودمونو آماده میکردیم که بریم صبحگاه گروهان و در اونجا بعد از تلاوت قرآن و حرف زدن ( درست مث صبحگاه مدرسه که می ایستادیم ) ، خودمونو برای رفتن به صبحگاه گردان آماده میکردیم .

سر صبحگاه گردان فرمانده گردانمون میومد که  از مسایل مختلف برامون صحبت میکرد و جالب بود که میگفت زیاد وقتتون رو نمیگیرم ولی حدود یک ساعت ما رو توی ســـرما خبردار نگه میداشتن و جالبتر اینکه بگم بهمون اجازه نمیدادن تا کلاه کشی و دستکش رو بپوشیم اون هم در اون هوای وحشتناک .

بعد از صبحگاه ، کلاس های آموزشیمون شروع میشد و از ساعت 8:30 بود تا 12:30 . بعد هم نهار میخوردیم و بعد دوباره کلاس بود تا ساعت 4:45 عصر. حدودا یک ساعت بعد، شام میخوردیم و اگه کاری باهامون نداشتن میتونستیم در آسایشگاه بمونیم تا ساعت 9 که خاموشی رو بزنن .

 

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/11ساعت   توسط فـــريد  | 

سهراب سپهری ...

حاشیه :

سلام دوستان عزیزم ... خوبین ... واسه این پست یه شعر بسیار زیبا از سهراب سپهری رو براتون گذاشتم ... این شعرو خیلی خیلی دوست دارم ... امیدوارم که خوشتون بیاد ...

راستی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه خبر توپ پ پ پ ....!! من لیسانس قبول شدم ... رشته مهندسی تکنولوژی نرم افزار کامپیوتر ... افتادم شهرستان کهنوج در استان کرمان ... بتونم از اونجا انتقالی بگیرم خیلی خوب میشه ...

برام دعا کنین ... امیدوارم همیشه موفق باشین ...


پشت دریاها ...

 

قايقي خواهم ساخت،

خواهم انداخت به آب.

دور خواهم شد از اين خاك غريب

كه درآن هيچكسي نيست كه در بيشه عشق

قهرمانان را بيدار كند.

 

قايق از تور تهي

و دل از آرزوي مرواريد،

همچنان خواهم راند.

نه به آبي ها دل خواهم بست

نه به دريا - پرياني كه سر از آب بدر مي آرند

و در آن تابش تنهايي ماهي گيران

مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

 

همچنان خواهم راند.

همچنان خواهم خواند:

دور بايد شد، دور.

مرد آن شهر اساطير نداشت.

زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي ها را تكرار نكرد.

چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.

دور بايد شد، دور.

شب سرودش را خواند،

نوبت پنجره هاست.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/08ساعت   توسط فـــريد  |