
خورشید آسمان را ترک گفته
اکنون چشمانت را ببند
دنیا را رها کن تا فردا صبح
رویا- به آوازی می ماند
که پیشتر و پیشتر می بردت
نی زن- نغمه ی خود را می سراید
تو نیز همراهی کن ...
..::: همیشه آرزوی دیدن تو را دارم :::..

خورشید آسمان را ترک گفته
اکنون چشمانت را ببند
دنیا را رها کن تا فردا صبح
رویا- به آوازی می ماند
که پیشتر و پیشتر می بردت
نی زن- نغمه ی خود را می سراید
تو نیز همراهی کن ...
نیمه شب مست می گذشتم از در ویرانه ای
که ناگهان چشم مستم خیره شد به خانه ای
نرم نرمک تا کنار پنجره پیش رفتم
تا که دیدم صحنه ی دیوانه ای
مادری مات و پریشان همچون پروانه ای
پدری کور و فلج افتاده اندر گوشه ای
پسرک از سوز سرما می نهد دندان به لب
دخترک در حال عیش و نوش با بیگانه ای
مرد بیگانه که فارغ گشت از کار خویش
دست بر جیب برد از آن همه پول درشت
داد مزد دخترک را تا چند دانه ای
بعد از آن لعنت فرستادم بر خودم
که دیگر مست نروم بر در هیچ خانه ای
دخترک عصمت خود را فروشد بر نان خانه ای