جوان بی پا ، پسرک گل فروش ...
يه روز در بازار جلوي مغازه كفش فروشي بودم و داشتم مردم را تماشا ميكردم كه يك دفعه چشمم به يه پسر بچه افتاد كه در حالي كه دسته گل براي فروش آورده بود ، به كفشها زول زده بود . جلوتر رفتم و كفشهايي كه به پا داشتم درآوردم چون من احتياجي به كفش ندارم و به پسر بچه دادم . پسرك خوشحال شد و در حالي كه داشت كفشها را به پا ميكرد داشتم به پسرك نگاه ميكردم . پسرك يك دفعه كفشها را درآورد و به من داد وقتي علت را پرسيدم پسرك گفت : من در حسرت كفش بودم كه تو كفشهايت را به من دادي ولي تو با حسرت به پاهاي من نگاه ميكردي و من نميتوانم آنها را به تو بدهم پسرك اين را گفت و از من دور شد فكر نميكنم ديگر پسرك حسرت كفشي را بخورد .
حاشیه :
امروز تولدمه .... کادو یادتون نره ...


تولد تولد تولدم مبارک ... مبارک مبارک تولدم مبارک
تولد تولد تولدم مبارک ... مبارک مبارک تولدم مبارک
تولد تولد تولدم مبارک ... مبارک مبارک تولدم مبارک
تولد تولد تولدم مبارک ... مبارک مبارک تولدم مبارک
تولد تولد تولدم مبارک ... مبارک مبارک تولدم مبارک
+ نوشته شده در دوشنبه
1386/06/26ساعت   توسط فـــريد
|
يكشنبه سياه، سرو خرامان بوستان بهاري را به خزان كشيد و ما پرپر شديم، بدون چشمان دريائيت ،صورت گولگونت و لبهايي كه باز نميشد مگر به ترانه و لبخند،وچقدر دلم به حال پروانه ها ميسوزد كه نه به دنبال گلها بلكه فقط تو را مي جويند تا بر موهاي زيبايت فرود آيند.
من سروشم را روز يكشنبه۴/۶/۸۶ ساعت 20 در يك پيچ نامرد و كور گم كردم. به كدام سو فرياد كشم به دامن كه بياويزم به كي شكايت كنم، من از كه بپرسم آدرس خونين كفنم را.

رهگذري ميگفت پرنده مهاجري را ميشناسم كه ساعت 8 بعد از ظهر باد او را با خود بردو ما به او نرسيديم از باد پرسيدم مرا جواب داد به باغ پر ياس و نسترن و او مرا به آسمان ، آسمان تا ابد گريست و ما خنديديم به سرنوشت خويش ديگر نمي خواهم خواب ببينم. تو را به تمام مقدسات عالم مرا از خواب بيدار كنيد، من تا هميشه تاريخ كابوس ميبينم، باور نميكنم هيچگاه گلم، خوبم، عزيزم سفر كرده باشد. دهان ببنديد كه تمام آرزوهايم بر سر آن پيچ لعنتي هرگز زمين نخورد، آغوش من هرگز تو را رها نكرد، دستان پر محبتت رنگين كمان عشق بود، ما مهمان رهگذر كوي محبت توايم. بر ما جفا نكن. با چشم بيكرانهات ما را نگاه كن، با تبسم جاودانهات بر ما نخند با ديوان قصههايت با من بگو. من فكر ميكنم هرگز نمردهام. از خواب ميپرم آسمان هنوز ميگريد ما پرپر شدگان هميشه تاريخايم. در اين باغ روزگار ما هم پرنده مهاجريم. ما كوچ ميكنيم به همراه نسيم. من خواب ديدهام و نشانت را از ياس و نسترن گرفتهام. خوبم، گلم، دوستم بمان. ما تك افتادهايم با زانوان بيرمق در گل نشسته ما را رها نكن، ما كوچ ميكنيم.
سروش بهار بود و تو بودي وعشق بود و اميد
سروش بهار رفت و تو رفتي و هرچه بودي گذشت...
برای دیدن تصاویر دیگر اینجا و اینجا کلیک کنید...
+ نوشته شده در دوشنبه
1386/06/12ساعت   توسط فـــريد
|
به یاد سروش عزیز ...
هشت روزی میشه که پرنده عاشق پر کشید و رفت ... چه غریبانه ... بدون خداحافظی ...
باوش هنوزم برام سخته ... گر چه به ظاهر در بین ما نیست ولی ... ولی همیشه در یاد و خاطراتمون باقی خواهد ماند ...
فراموشی را بستائیم
زیرا که یاد ما را پس از مرگ
نزدیکترین دوست زنده نگاه می دارد
فراموشی را با دردناکترین نفرینها
بیامیزیم
زیرا انسان دوستانش را فراموش می کند
کتابهایی را که خوانده فراموش می کند
و رنگ مهربان نگاه یک رهگذر را
آنرا هم فراموش می کند ...
+ نوشته شده در دوشنبه
1386/06/12ساعت   توسط فـــريد
|
سلام دوستان عزیزم ... برای این پست هم یک آهنگ بسیار زیبا از مجید رُکنی رو به نام آخرین معشوق گذاشتم که این هم یکی از آهنگ های بسیار زیبا و قشنگه . امیدوارم که خوشتون بیاد .
آخرین معشوق حجم : 1.9 MB
با من بگو از عشق ... ای آخرین معشوق
کی برای رسوایی ... دنبال بهونه ام
با بوسه ای آروم ... خوابم رو دزدیدی
تو شدی تعبیر ... رویای شبونه ام
من تو نگاه تو ... دنیامو می بینم
فردای شیرینم ... نازنین من
چشمای تو ... افسانه نیست
که تمومه خواب و خیالم بود
تقدیر من ... عشق تو شد
که همیشه فکر محالم بود
شبهای تنهایی همرنگه گیسوته
آغوشتو واکن بانوی مهتابی
داواپسی هامو ... با خنده ای کم کن
که تویی پایان ... تردید و بیتابی
من تو نگاه تو ... دنیامو می بینم
فردای شیرینم ... نازنین من
چشمای تو ... افسانه نیست
که تمومه خواب و خیالم بود
تقدیر من ... عشق تو شد
که همیشه فکر محالم بود
لالالا.............
چشمای تو ... افسانه نیست
که تمومه خواب و خیالم بود
لالالا.............
تقدیر من ... عشق تو شد
که همیشه فکر محالم بود
چشمای تو ... افسانه نیست
که تمومه خواب و خیالم بود
تقدیر من ... عشق تو شد
که همیشه فکر محالم بود
چشمای تو ... افسانه نیست
که تمومه خواب و خیالم بود
تقدیر من ... عشق تو شد ...
+ نوشته شده در شنبه
1386/06/03ساعت   توسط فـــريد
|