جوان بی پا ، پسرک گل فروش ...
يه روز در بازار جلوي مغازه كفش فروشي بودم و داشتم مردم را تماشا ميكردم كه يك دفعه چشمم به يه پسر بچه افتاد كه در حالي كه دسته گل براي فروش آورده بود ، به كفشها زول زده بود . جلوتر رفتم و كفشهايي كه به پا داشتم درآوردم چون من احتياجي به كفش ندارم و به پسر بچه دادم . پسرك خوشحال شد و در حالي كه داشت كفشها را به پا ميكرد داشتم به پسرك نگاه ميكردم . پسرك يك دفعه كفشها را درآورد و به من داد وقتي علت را پرسيدم پسرك گفت : من در حسرت كفش بودم كه تو كفشهايت را به من دادي ولي تو با حسرت به پاهاي من نگاه ميكردي و من نميتوانم آنها را به تو بدهم پسرك اين را گفت و از من دور شد فكر نميكنم ديگر پسرك حسرت كفشي را بخورد .
حاشیه :
امروز تولدمه .... کادو یادتون نره ...![]()
![]()
![]()
تولد تولد تولدم مبارک ... مبارک مبارک تولدم مبارک
تولد تولد تولدم مبارک ... مبارک مبارک تولدم مبارک
تولد تولد تولدم مبارک ... مبارک مبارک تولدم مبارک
تولد تولد تولدم مبارک ... مبارک مبارک تولدم مبارک
تولد تولد تولدم مبارک ... مبارک مبارک تولدم مبارک
نوشته شده در 86/06/26ساعت توسط Farid
|



