تبليغاتX
نشانی

نشانی

..::: همیشه آرزوی دیدن تو را دارم :::..

گریه کن

 

سلام دوستان عزیزم…

امیدوارم که منو به خاطر این چند وقت که نتونسته بودم آپ کنم بخشیده باشین. از شما دوستان خوبم که در این مدت اومدین و نظر دادین ممنونم.

نمیدونم از کجا شروع کنم…

تون این مدت خب اتفاقات زیادی برام رخ داد. هم تلخ و هم شیرین… شیرین به این خاطر که رفتم دانشگاه و انتخاب واحد کردم که فقط قراره یک ترم دانشگاه آزاد رو تحمل کنم و بعدش ازش خلاص میشم یا به قولی فارغ التحصیل میشم. اتفاق تلخ هم به خاطر فوت یکی از اقوام بود که خیلی دلم براش سوخت – یکی برای سن کمش که فقط حدود 14 سال سن داشت و دیگری به خاطر تحمل کردن یک بیماری نادر وعجیب *  فلج شدن تمام قسمت های بدن * فوت کرد… خدا بیامرزش

 

خب بگذریم…

امروز اومدم تا بعد از مدت ها یه پست براتون داشته باشم.

پست امروز یک شعر همراه با آهنگ است که آقای سیاوش قمیشی خونده و اسمش    * گریه کن... * است. حتما این آهنگ رو در آلبوم جدید قمیشی شنیدین. خیلی قشنگه.

 امیدوارم که خوشتون بیاد ...

 

 

 

گریه کن ... گریه قشنگه

 

گریه سهم دل تنگه

 

گریه کن ... گریه غروره

 

مرحم این راه دوره

 

سر بده آواز هق هق

 

خالی کن دلی که تنگه

 

گریه کن ... گریه قشنگه

 

گریه قشنگه ... گریه سهم دل تنگه

 

گریه کن ... گریه قشنگه

 

 

بزار پروانه ی احساس

 

دل تو بغل بگیره

 

بغض کهنه رو رها کن

 

تا دلت نفس بگیره

 

نکنه تنها بمونی ... دل به غصه ها بدوزی

 

تو بشی مثل ستاره ... تو دل شبها بسوزی

 

گریه کن ... گریه قشنگه

 

گریه سهم دل تنگه

 

 

دانلود

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/06/25ساعت   توسط فـــريد  | 

پانیذ عزیزم

                                         

                                          این عکس پانیذ عزیزم تقدیم به داداش فرخ گلم

                 

                 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/06ساعت   توسط فـــريد  | 

پرنده !!!

 

بالهایت را کجا گذاشتی ؟

 

پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم. تو     نمی توانی روی شانه های من آشیانه بسازی.

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم، اما گاهی پرنده ها و انسانها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت : راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز خندید. پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید. انگار ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی!؟

پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگر را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکنند فراموشش می شود. پرنده این را گفت و پر زد.

انسان رد پرنده را دنبال کرد، تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد. روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟

زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم،  بالهایت را کجا   گذاشتی ؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد، آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!!!  ای خدا می شود باز هم به ما بالهایمان را بدهی...

 

     

                                                  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/06/05ساعت   توسط فـــريد  |