کم کم احساس می کنی وجود داری
چندی بعد
مطمئن می شوی خودت هستی که داری نفس می کشی
… راه می افتی محکم و مردد
به طرف یک ایجاد یک تغییر
باید ها، نباید ها، قدغن ها- خطوط قرمز
محدودیت های دم دستی
و همه ی اقلام متعارض
تا بلند ترین نقطه ادراک ات بزرگنمایی می کنند
فرقی نمی کند چه کسی باشی- جنس برتر باشی یا مخالف،
متولد اردیبهشت دهه ی 60 باشی یا یک وقت دیگر
بهبهان به دنیا آمده باشی یا مثلا پایتخت
از چند صافی که رد بشوی،
درست می توانی
اسکلت خودت را لمس کنی
و تازه متوجه می شوی همه چیزت
در صافی های اول تا چندم
جا مانده است
دفتر را بر میداری و
می روی روی بالکن
سر سطر آخر صفحه پایانی :
حالا می توانی یک پرانتز باز کنی
و تا می توانی
به همه ی چیزهائی که نداری عشق بورزی
هی غزل بشوی
هی ترانه بشوی
و هی شعر بشوی و شعر !
یک پرانتز باز کنی
و تمام چند هزار صفحه دردت را
تمام آن همه ایکاش ها و آرزوهای بعدیت را بنویسی
در یک واژه
در یک کلمه ی ...
... تا دفتر دوم.
شعر از : محمود طیب
نوشته شده در 85/01/27ساعت توسط Farid
|






