![]() |
![]() |
|
| ..::: همیشه آرزوی دیدن تو را دارم :::.. |
|
زیر باران بیا قدم بزنیم حرف نشنیده ای به هم بزنیم نو بگوییم و نو بیندیشیم عادت کهنه را به هم بزنیم و ز باران کمی بیاموزیم که بباریم و حرف کم بزنیم کم بباریم اگر ، ولی همه جا عالمی را به چهره نم بزنیم چتر را تا کنیم و خیس شویم لحظه ای پشت پا به غم بزنیم سخن از عشق خود به خود زیباست سخن عاشقانه ای به هم بزنیم قلم زندگی به دست دل است زندگی را بیا رقم بزنیم سالکم" قطره ها در انتظار تو اند " زیر باران بیا قدم بزنیم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط فرید |
|
|
سلام دوستان عزیزم ...
خوبین . خوشین . سلامتین ... بالاخره بعد از کلی دوندگی تونستم 4 روز مرخصی به زور بگیرم و بیام. اینو هم بگم که من از اهواز به حمیدیه ( دشت آزادگان ) منتقل شدم و بقیه خدمتمو هم توی اونجا میگذرونم . برای این پست هم یه متن زیبا رو براتون آماده کردم که امیدوارم خوشتون بیاد ... تا پست بعدی که احتمالا 2 ماه دیگه میشه خدانگهدار ...
عزیزم ... خوشبختی نامه ای نیست که یک روز نامه رسان زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستای منتظر تو بسپارد ، خوشبختی ساختن عروسک کوچکی است از یک تکه خمیر نرم رنگین شعر بسی به همین سادگی . به خدا به همین سادگی . اما یادت باشه که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشه ، نه هیچ چیز دیگه . به همین سادگی ... به خدا به همین سادگی ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 1:13 قبل از ظهر توسط فرید |
|
|
سلاممممممم به همه دوستان عزیزم… خوبین ؟ چه خبرا ….. خیلی دلم برای همتون تنگ شده بود ………… بالاخره دوره آموزشی خدمت رو تموم کردم که همراه با خاطرات خوب و کمی تا قسمتی بد بود . بد به این خاطر میگم که خب دوری از خانواده و همچنین سرمای زیادش خیلی اذیتمون می کرد ولی هر چی بود تموم شد. اما خاطرات خوبش خیلی خیلی زیاد بود . اول بزارین اینو بگم بر خلاف اینکه می گفتن که پادگان عجب شیر خیلی سخت گیری میکنن و افتضاحه ، باید بگم که نه خــــــیر ؛ اصلا هم اینجوری نبود و همش تبلیغات منفی بود که بر علیه این پادگان قدیمی می کردن . درسته شاید در سالهای قبل یا دوره های قبل سخت گیری میشده ، اما حالا وضع خیلی فرق میکنه . من مطمئن هستم که در سال های بعد وضع پادگان خیلی خیلی بهتر خواهد شد . به نظر من خدمت فقط دو خوبی داره : 1- آدم قدر خانه و خانوادشو میدونه و 2- دوستای خوبی پیدا میکنه . باورتون نمیشه موقع ترخیصی چند تا از بچه ها از اینکه داشتیم ترخیص می شیم و از هم جدا می شدیم ، داشتن گریه می کردن . واقعا که دوران خوبی بود . به قولی، آدم رو می سازه . الان هم درجه گروهبان یکم وظیفه شدم و ادامه خدمت رو هم باید در لشکر 92 زرهی اهواز بگذرونم و در قسمت امور رایانه افتادم. زود باشین همتون الان پا بچسبونین . بشمار 1 ، بشمار 2 ، بشمار 3 … به چپ چپ ، به راست راست ، از جلو نظام خبردار …. !!!! اینو هم بگم که متاسفانه دانشگاه آزاد قبول نشدم و … خب اشکالی نداره ، ایشالا دوره بعد سعی میکنم که بهتر درس بخونم و قبول بشم . حالا که گروهبان یکم شدم دستم خیلی باز تر شده و حداقل 5 شنبه و جمعه میتونم مرخصی بگیرم و بیام. مطمئن باشین هر وقت هم که وقت کنم حتما وبلاگ رو آپ میکنم تا شما هم از دست من راضی باشین . از همه شما دوستان خوبم که توی این مدت 2 ماه به وبلاگ سر زدین و نظر دادید هم خیلی ممنونم . امیدوارم که در تمام مراحل زندگی موفق و سالم باشین . تا پست بعدی خدانگهدار … |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط فرید |
|
|
سلام دوستان عزیزم. خوبین؟ . چه خبرا ... دماغتون چاقه .!!! این آخرین پستیه که براتون آپ می کنم ! و دلیلشم اینه که اول دی میرم خدمت . امتحان کنکور هم دادم و نتایج رو آخر دی میزنن . اگه خدا کرد و قبول شدم که ترم بهمن میام و میرم ثبت نام دانشگاه ، اگه هم قبول نشدم که مجبورم بقیه خدمتمو بگذرونم . برای این پست یه فایل ویدئویی از طنز برره رو برای دانلود قرار دادم که مربوط میشه به قسمتی که نظام دو برره میخواد بره سربازی و به یاور طغرل میگه : " مَن نـَـوَخوام وَرَم جــَــنگ " . حتما دیدینش و لذت بردین . به همین مناسبت ، این فایل ویدئویی رو برای دانلود گذاشتم ... امیدوارم که خوشتون بیاد . جا داره از همه دوستان خوبی که توی مدت راه اندازی وبلاگ ، پیدا کردم خواهش کنم که اگه بدی از من دیدن یا کوتاهی در آپ وبلاگ اتفاق می افتاد ، به بزرگواری خودشون ببخشن . مطمئن باشین همیشه به یادتون هستم . امیدوارم که همیشه موفق باشید . فرید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط فرید |
|
|
لحظه ها می گذرند ... ثانیه ها می گذرند ... دقیقه ها می گذرند ... ساعت ها می گذرند ... روزها می گذرند ... ماه ها می گذرند ... سال ها می گذرند ... اما خوبِ من ... همیشه آرزوی دیدن تو را دارم ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 آذر1386ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط فرید |
|
|
مقیاس ... و روزی مثل یک طوفان وزیدی پشت احساسم و آشوبی به پا کردی چنین در بُعد وسواسم و تو – با ازدحام اطلسی های تماشایی چه آهنین شکفتی در شعور من گل یاسم ! به پایان می رسم در امتداد گریه های خود چه بی پروا به آتش می کشی حدنای احساسم ! چرا اینقدر جذر بوسه های صفر و گندیده ؟ چرا تب کرده امشب شهوت خاموش و حسّاسم ! چرا در باور جغرافیای ناب چشمانت گذاشتم از هزار و همچنان در صفر مقیاسم ؟ نشستم در خطور خنده هایت باز تا شاید تو را در غربتی با وسعت یک درد بشناسم ... و امّا عشق ! این جادوگر اعصار این ملعون غرورم را شکست آخر به جرم اینکه رو راسم ! 9/5/79 شعر از آقای محمود طیب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 آبان1386ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط فرید |
|
|
چه بسيار نگاهها كه در جهان سرگردانند تا در چشمي جاي گيرند و چه بسيار گريه ها كه صداي شكسته اي را ميخواهند و چه بسيار گفتني ها كه بر سنگ خاموش بوسه ميزنند از دوردست زمان لبخندي به جاي مانده است بر سنگ كه بر گوشه لبي همچنان جاريست ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 آبان1386ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط فرید |
|
|
نام آهنگ : آیــــــنــه ... خواننده : جولیت Jooliet )) سلام دوستان عزیزم ... چطورین ؟ امیدوارم که همیشه حالتون خوب باشه . واسه این پست هم یک آهنگ واسه دانلود گذاشتم به نام آینه که خانم جولیت خونده و خیلی قشنگه ... نکته قابل توجه در مورد این خواننده که به ذهنم میاد اینه که صداشون شبیه جوانی های گوگوش هست . ترانه رو گوش کنین خودتون متوجه میشین . امیدوارم که خوشتون بیاد ... دانلود موزیک : آینه حجم : 728 KB آیــــــنــه ... چهره ی من درون تو ... هر چی که یادگاریه به خاطر من میاره ... آیــــــنــه ... به من بگو که این روزا ... چرا تو صورتت غمه دلت گرفته این همه ... وقتی با رنگ محبت ... همه دنیا میشه رنگی چرا با نامهربونیت ... داری با دنیا می جنگی سرنوشت هر چی که باشه ... روی پیشونیت نوشته هر چی که بر ما گذشته ... همه کار سرنوشته آیــــــنــه ... نپرس که قلب خسته ام ... از عاشقی فراریه ولی بدون عاشقــــــــی ... اسیر بی قراریه آیــــــنــه ... چرا هنوز شکسته ایی ... از پیچ و تاب روزگار چه بی سبب نشسته ای ... تا که تموم شه انتظار ... وقتی با رنگ محبت ... همه دنیا میشه رنگی چرا با نامهربونیت ... داری با دنیا می جنگی سرنوشت هر چی که باشه ... روی پیشونیت نوشته هر چی که بر ما گذشته ... همه کار سرنوشته پاشو تو اخماتو وا کن ... به خودت بهتر نگاه کن زندگی یه روزگاره ... تنها خوبیش موندگاره اگه فردا بیاد از راه ... نکنیم یاد گذشته اما یادت نره دیروز ... عشق و یادگار گذاشـــته آیــــــنــه ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 مهر1386ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط فرید |
|
|
به نام خدای ابر و باران آسمان ارباب هنر باز هم تیره و تار شد . فقدانی دیگر ، رجعتی دیگر و این بار مردی از قبیله ی رنگ ، از قبیله ی بوم ، که نقش میزد بر تابلوی سفید و نقش میشد بر تابلوی دل ، تنها به بهانه باران یا بهتر بگوییم بی بهانه برای باران ، برای بویِ خاکِ نمدار و تنگاره های تنگ و بی در روی شهرش ، برای روزِ « به » و روزهای بهتر . خبر کوتاه بود و تکان دهنده « بهروز هم رفت » . آری در آغازین روز فصل خزان ، این آموزگار خسته و تشنه باران ، در برگ ریزانی به زیبایی عشق ، خود باران شد و بارید بر مهر و ماه و پاییز . آری بهروز رفت ، همانگونه که مسعود و استاد مرتب و ... رفتند و ما همچنان جای خالی بهروز ها و مسعود ها و مرتب ها را حس می کنیم . راستی چقدر باید سالها بیایند و بروند تا هنرمندی متولد شود ، بیایید تا هستند قدرشان را بدانیم و پس از رفتنشان باور کنیم که مرگ پایان کبوتر نیست ... یاد و خاطره هنرمند فرزانه و فقید شهرمان زنده یاد بهروز بهاری گرامی باد .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 مهر1386ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط فرید |
|
|
جوان بی پا ، پسرک گل فروش ... يه روز در بازار جلوي مغازه كفش فروشي بودم و داشتم مردم را تماشا ميكردم كه يك دفعه چشمم به يه پسر بچه افتاد كه در حالي كه دسته گل براي فروش آورده بود ، به كفشها زول زده بود . جلوتر رفتم و كفشهايي كه به پا داشتم درآوردم چون من احتياجي به كفش ندارم و به پسر بچه دادم . پسرك خوشحال شد و در حالي كه داشت كفشها را به پا ميكرد داشتم به پسرك نگاه ميكردم . پسرك يك دفعه كفشها را درآورد و به من داد وقتي علت را پرسيدم پسرك گفت : من در حسرت كفش بودم كه تو كفشهايت را به من دادي ولي تو با حسرت به پاهاي من نگاه ميكردي و من نميتوانم آنها را به تو بدهم پسرك اين را گفت و از من دور شد فكر نميكنم ديگر پسرك حسرت كفشي را بخورد .
حاشیه : امروز تولدمه .... کادو یادتون نره ... تولد تولد تولدم مبارک ... مبارک مبارک تولدم مبارک تولد تولد تولدم مبارک ... مبارک مبارک تولدم مبارک تولد تولد تولدم مبارک ... مبارک مبارک تولدم مبارک تولد تولد تولدم مبارک ... مبارک مبارک تولدم مبارک تولد تولد تولدم مبارک ... مبارک مبارک تولدم مبارک
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط فرید |
|
|
يكشنبه سياه، سرو خرامان بوستان بهاري را به خزان كشيد و ما پرپر شديم، بدون چشمان دريائيت ،صورت گولگونت و لبهايي كه باز نميشد مگر به ترانه و لبخند،وچقدر دلم به حال پروانه ها ميسوزد كه نه به دنبال گلها بلكه فقط تو را مي جويند تا بر موهاي زيبايت فرود آيند. من سروشم را روز يكشنبه۴/۶/۸۶ ساعت 20 در يك پيچ نامرد و كور گم كردم. به كدام سو فرياد كشم به دامن كه بياويزم به كي شكايت كنم، من از كه بپرسم آدرس خونين كفنم را.
رهگذري ميگفت پرنده مهاجري را ميشناسم كه ساعت 8 بعد از ظهر باد او را با خود بردو ما به او نرسيديم از باد پرسيدم مرا جواب داد به باغ پر ياس و نسترن و او مرا به آسمان ، آسمان تا ابد گريست و ما خنديديم به سرنوشت خويش ديگر نمي خواهم خواب ببينم. تو را به تمام مقدسات عالم مرا از خواب بيدار كنيد، من تا هميشه تاريخ كابوس ميبينم، باور نميكنم هيچگاه گلم، خوبم، عزيزم سفر كرده باشد. دهان ببنديد كه تمام آرزوهايم بر سر آن پيچ لعنتي هرگز زمين نخورد، آغوش من هرگز تو را رها نكرد، دستان پر محبتت رنگين كمان عشق بود، ما مهمان رهگذر كوي محبت توايم. بر ما جفا نكن. با چشم بيكرانهات ما را نگاه كن، با تبسم جاودانهات بر ما نخند با ديوان قصههايت با من بگو. من فكر ميكنم هرگز نمردهام. از خواب ميپرم آسمان هنوز ميگريد ما پرپر شدگان هميشه تاريخايم. در اين باغ روزگار ما هم پرنده مهاجريم. ما كوچ ميكنيم به همراه نسيم. من خواب ديدهام و نشانت را از ياس و نسترن گرفتهام. خوبم، گلم، دوستم بمان. ما تك افتادهايم با زانوان بيرمق در گل نشسته ما را رها نكن، ما كوچ ميكنيم. سروش بهار بود و تو بودي وعشق بود و اميد سروش بهار رفت و تو رفتي و هرچه بودي گذشت... برای دیدن تصاویر دیگر اینجا و اینجا کلیک کنید...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 11:30 بعد از ظهر توسط فرید |
|
|
به یاد سروش عزیز ... هشت روزی میشه که پرنده عاشق پر کشید و رفت ... چه غریبانه ... بدون خداحافظی ... باوش هنوزم برام سخته ... گر چه به ظاهر در بین ما نیست ولی ... ولی همیشه در یاد و خاطراتمون باقی خواهد ماند ... فراموشی را بستائیم زیرا که یاد ما را پس از مرگ نزدیکترین دوست زنده نگاه می دارد فراموشی را با دردناکترین نفرینها بیامیزیم زیرا انسان دوستانش را فراموش می کند کتابهایی را که خوانده فراموش می کند و رنگ مهربان نگاه یک رهگذر را آنرا هم فراموش می کند ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط فرید |
|
|
سلام دوستان عزیزم ... برای این پست هم یک آهنگ بسیار زیبا از مجید رُکنی رو به نام آخرین معشوق گذاشتم که این هم یکی از آهنگ های بسیار زیبا و قشنگه . امیدوارم که خوشتون بیاد . آخرین معشوق حجم : 1.9 MB با من بگو از عشق ... ای آخرین معشوق
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 شهریور1386ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط فرید |
|
|
سلام دوستان عزیزم... امیدوارم که هر جا هستین شاد و سلامت باشین... برای این پست یک آهنگ بسیار زیبا از شاهرخ رو برای دانلود گذاشتم که بسیار زیباست و جالب اینه که این آهنگ رو خیلی دیگه از خواننده ها خوندن ، ولی هیچ کدام به زیبایی و قشنگی شاهرخ نتونستن بخوننش. البته اسم این آهنگ رو نمیدونم چیه ... اگه شما میدونید به منم بگید. مرسی ... دانلود موزیک حجم 769 KB تو میگی که چشات خیسه ... آدم میترسه بنویسه میترسه پاش به دل واشه ... آدم بی خود خاطر خواه شه دو تا چشم رطب داری ... از عشق همیشه تب داری چشات از جنس مرغوبه ... چقدر حال چشات خوبه چشات از جنس مرغوبه ... چقدر حال چشات خوبه تو چشمات صوت تر داری ... خودت حتما خبر داری تو چشمات صوت تر داری ... خودت حتما خبر داری چشات گفتن که بشکن من شکستم شک نکردم هزار بار مردم و میمیرم و باز ترک نکردم چشات گفتن که بشکن من شکستم شک نکردم هزار بار مردم و میمیرم و باز ترک نکردم چشات از جنس مرغوبه ... چقدر حال چشات خوبه چشات از جنس مرغوبه ... چقدر حال چشات خوبه چشات رنگش لعاب داره ... رو موجاش التهاب داره چشات رنگش لعاب داره ... رو موجاش التهاب داره ولی بی دین لا مذهب ... زیارتش ثواب داره ولی بی دین لا مذهب ... زیارتش ثواب داره چشات از جنس مرغوبه ... چقدر حال چشات خوبه چشات از جنس مرغوبه ... چقدر حال چشات خوبه تو میگی که چشات خیسه ... آدم میترسه بنویسه میترسه پاش به دل واشه ... آدم بی خود خاطر خواه شه دو تا چشم رطب داری ... از عشق همیشه تب داری چشات از جنس مرغوبه ... چقدر حال چشات خوبه چشات از جنس مرغوبه ... چقدر حال چشات خوبه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط فرید |
|
|
داستانی از دختری 10 ساله به نام بیتا محیط زیست را سالم نگه دارید... یکی بود ، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. یک دختری بود که اسمش بیتا بود. اون محیط زیست را خیلی دوست داشت. بیتا همین جور برای خودش راه می رفت که به یک باغ زیبا رسید. بیتا وارد باغ شد و دید آن جا خیلی بزرگ و زیبا بود.یه کمی راه رفت و رسید به گل های زیبا.آن گلها دو رنگ و دو ردیف بودند. ردیف اول گلهای صورتی که دختر بودند و ردیف دوم آبی که پسر بودند. در آن جا همه چیز حرف می زدند. بیتا می خواست یکی از آن گل ها را بو کند که ناگهان گل جیغ زد و گفت: برو کنار، به ما دست نزن. بیتا گفت: من کاری با شما ندارم. من گلها را دوست دارم. آن گل ملکه ی گل های صورتی بود. گل گفت: پس تو دختر خوبی هستی. بیتا گفت: بله، حالا می گذاری شما را بو کنم. گل گفت: به یه شرط. بیتا گفت: چه شرطی. گل گفت: به شرطی که به دوستات بگی که ما را له نکنند، ما را نکنند و مارا پر پر نکنند. این بلا سر گل های آبی هم آمد. _______________________________________________ حاشیه : روز پدر رو به همه پدران عزیز تبریک میگم ... _______________________________________________ لطفا به ادامه مطلب برید ... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 مرداد1386ساعت 5:22 بعد از ظهر توسط فرید |
|
|
برای رسیدن به آرزوها باید جدی بود... اما گاهی وقتها لازمه که از آرزوهای خودت بگذری چون... چون با گذشتن از آرزوت اونی رو که خیلی دوست داری به آرزوش میرسه و بعدا که پیش خودت فکر میکنی می بینی که تصمیم درست رو گرفتی ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط فرید |
|
|
|