تبليغاتX
نشانی

نشانی

..::: همیشه آرزوی دیدن تو را دارم :::..

پنجره ...

پنجــره ...

در بيمارستان ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تخت بنشيند. تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود. اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعتها با يكديگر صحبت مي كردند ، از همسر، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند . هر روز بعد از ظهر بيماري كه تختش كنار پنجره بود ،  مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد.

بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي بيرون، جاني تازه  مي گرفت . اين پنجره رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت . مرغابي ها و قو ها در اين درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايقهاي تفريحيشان در آب سرگرم بودند . درختان كهن، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا درافق دور دست ديده مي شد . همانطور كه اين مرد كنار پنجره اين جزييات را توصيف مي كرد ، هم اتاقيش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد . روزها و   هفته ها سپري شد . يك روز صبح ، پرستاري كه براي شست و شوي آنها آب آورده بود ، جسم بي جان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند . مرد ديگر خواهش كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد . آن مرد به آرامي و درد بسيار خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . بالاخره او مي توانست  با چشمانش آن دنيا را ببيند . در عين ناباوري ، او با يك ديوار مواجه شد !!!
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/26ساعت   توسط فـــريد  | 

9 ویژگی عجیب آلبرت انیشتین ...

او با سر بزرگ متولد شد :

وقتي انيشتن به دنيا آمد او خيلي چاق بود و سرش خيلي بزرگ تا آنجايي كه مادر وي تصور مي كرد فرزندش ناقص است، اما بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه هاي طبيعي بازگشت.
 

او خيلي دير زبان باز کرد:

يکي ديگر از مشهورترين جنبه هاي کودکي انیشتن اين است که او خيلي ديرتر از بچه هاي معمولي صحبت کردن را آغاز کرد. طبق ادعاي خود اينشتين، او تا سن سه سالگي حرف زدن را آغاز نکرده بود و بعد از آن هم حتي تا سنين بالاتر از نه سالگي به سختي صحبت مي کرد. به دليل پيشرفت کند کلامي اينشتين، و گرايش او به بي توجهي به هر موضوعي که در مدرسه برايش خسته کننده بود و در مقابل توجه صرف او به مواردي که برايش جالب بودند باعث شده بود که برخي همچون خدمه منزل اينشتين او را کند ذهن بدانند. البته در زندگي اينشتين، اين اولين و آخرين باري نبود که چنين انگ ها و نظرات آسيب شناسانه اي به او نسبت داده مي شد.

 

حافظه اش به خوبي آنچه تصور مي شود نبود :

مطمئنا انيشتن مي توانسته كتابهاي مملو از فرمول و قوانين را حفظ كند،اما براي به ياد آوري چيز هاي معمولي واقعا حافظه ضعيفي داشته است. او يكي از بدترين اشخاص در به ياد آوردن سالروز تولد عزيزان بود و عذر و بهانه اش براي اين فراموشكاري، مختص دانستن آن [تولد ] براي بچه هاي كوچك بود. يا بطور مثال انيشتين سرعت صوت را از حفظ نميدانست و وقتي از وي دراين مورد سوال ميکردند ميگفت اينها چيزهايي است که همه آنرا ميدانند پس من وقتم را براي دانستن آنها تلف نميکنم!
  

او از داستانهاي علمي-تخيلي متنفر بود :

انيشتن از داستانهاي تخيلي بيزار بود. زيرا كه احساس مي كرد ،آنها باعث تغيير درك عامه مردم از علم مي شوند و در عوض به آنها توهم باطلي از چيز هايي كه حقيقتا نمي توانند اتفاق بيفتند ميدهد. 
به بيان او " من هرگز در مورد آينده فكر نمي كنم، زيرا كه آن به زودي مي آيد " به اين دليل او احساس مي كرد كساني كه بطور مثال بشقاب پرنده ها را مي بينّند بايد تجربه هايشان را براي خود نگه دارند.


 او در آزمون ورودي دانشگاه اش رد شد :

درسال 1895 در سن 17 سالگي، انيشتن كه قطعا يكي از بزرگترين نوابغي است كه تا كنون متولد شده، در آزمون ورودي دانشگاه فدرال پلي تكنيك سوييس رد شد. 
در واقع او بخش علوم و رياضيات را پشت سر گذاشت ولي در بخش هاي باقيمانده، مثل تاريخ و جغرافي رد شد. وقتي كه بعدها از او در اين رابطه سوال شد او گفت: آنها بي نهايت كسل كننده بودند، و او تمايلي براي پاسخ دادن به اين سوالات را در خود احساس نمي كرد.

  

علاقه اي به پوشيدن جوراب نداشت :

انيشتن در سنين جواني يافته بود كه شصت پا باعث ايجاد سوراخ در جوراب مي شود. سپس تصميم گرفت كه ديگر جوراب به پا نكند و اين عادت تا زمان مرگش ادامه داشت. علاوه بر اين او هرگز براي خوشايند و عدم خوشايند ديگران لباس نمي پوشيد، او عقيده داشت يا مردم او را مي شناسند و يا نمي شناسند. پس اين مورد قبول واقع شدن[ آن هم از روي پوشش ] چه اهميتي ميتواند داشته باشد؟

 

او فقط يكبار رانندگي كرد :

انيشتن براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه، از راننده مورد اطمينان اش كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين او را هدايت مي كرد، بلكه هميشه در طول سخنراني ها در ميان، شنوندگان حضور داشت. 
انيشتن، سخنراني مخصوص به خود را انجام مي داد و بيشتر اوقات راننده اش، بطور دقيقي آنها را حفظ مي كرد. 
يك روز انيشتن در حالي كه در راه دانشگاه بود، باصداي بلند در ماشين پرسيد: چه كسي احساس خستگي مي كند؟ 
راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتن سخنراني كند، سپس انيشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند. 
عدم شباهت آنها مسئله خاصي نبود.انيشتن تنها در يك دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهي كه وقتي براي سخنراني داشت، كسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانست او را از راننده اصلي تمييز دهد. 
او قبول كرد، اما كمي ترديد در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از راننده اش پرسيده شود، او چه پاسخي خواهد داد، در درونش داشت. 
به هر حال سخنراني به نحوي عالي انجام شد، ولي تصور انيشتن درست از آب در آمد. دانشجويان در پايان سخنراني انيتشن جعلي شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند. 
در اين حين راننده باهوش گفت "سوالات بقدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ گويد"سپس انيشتن از ميان حضار برخواست و به راحتي به سوالات پاسخ داد، به حدي كه باعث شگفتي حضار شد.

 

الهام گر او يك قطب نما بود :

انيشتن در سنين نوجواني يك قطب نما به عنوان هديه تولد از پدرش دريافت كرده بود. 
وقتي كه او طرز كار قطب نما را مشاهده مي نمود، سعي مي كرد طرز كار آن را درك كند. او بعد از انجام اين كار بسيار شگفت زده شد. بنابراين تصميم گرفت علت نيروهاي مختلف در طبيعت را درك كند .
  

راز نهفته در نبوغ او :

بعد از مرگ انيشتن در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروي براي تحقيقات برداشته شد. اما اينكار بصورت غير قانوني انجام شد. بعدها پسر انيشتن به او اجازه تحقيقات در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد.
هاروي تكه هايي از مغز انيشتن را براي دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد. از اين مطالعات دريافت مي شود كه مغز انيشتن در مقايسه با ميانگين متوسط انسانها،مقدار بسيار زيادي سلولهاي گليال كه مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است.همچنين مغز انيشتن مقدار كمي چين خوردگي حقيقي موسوم به شيار سيلويوس داشته، كه اين مسئله امكان ارتباط آسان تر سلولهاي عصبي را با يكديگر فراهم مي سازد. 

علاوه بر اينها مغز او داراي تراكم و چگالي زيادي بوده است و همينطور قطعه آهيانه پاييني داراي توانايي همكاري بيشتر با بخش تجزيه و تحليل رياضيات است.


+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/15ساعت   توسط فـــريد  | 

باریک تر از مو ...

کوزه ترک خورده ...

 کوزه گری در روستا هر روز صبح  از رود خانه با کوزه هایش برای روستا آب می آورد  و یک ساقه بامبو را روی شانه هایش می گذاشت و کوزه های خالی را به دو سر آن آویزان می کرد . وقتی کوزه گر به روستا برمی گشت ، دو کوزه همراهش بود که  یکی از کوزه های سفالی ترکی کوچک داشت و مقداری از آب  آن خارج می شد .

 کوزه سالم به خود افتخار می کرد چون آب را کامل می رساند اما کوزه ترک خورده شرمنده بود چرا که او فقط نیمی از کارش را درست انجام می داد. کوزه ترک خورده بالاخره نتوانست این وضع را تحمل کند و داد زد : « من به درد نمی خورم ، چرا که ترک دارم »؟

 کوزه گر بدون توجه به داد و بی داد کوزه ، هر دو را با دقت پر می کرد و به روستا می برد ، به روستا که رسیدند . باز آب کوزه ترک خورده نیمه بود . کوزه ترک خورده پرسید :   « چرا مرا دور نمی اندازی !؟ کوزه گر به کوزه لبخند زد و آنها را روی قفسه گذاشت . روز بعد ، وقتی کوزه گر کوزه ها را از دو سر چوب آویزان می کرد ، به کوزه ترک خورده گفت : « ماه هاست که گله ات را می شنوم .» 

کوزه ترک خورده گفت : من از خودم خجالت می کشم ، من فایده ای ندارم . کوزه گر گفت : امروز وقتی داریم به روستا بر می گردیم ، به مسیر برگشتمان خوب نگاه کن . این اولین بار بود که کوزه ترک خورده به گل ها توجه می کرد . گل های رنگارنگ او را خیلی خوشحال کرد ، اما وقتی یاد ترکش افتاد و آبی که بیرون می رفت ، دوباره غمگین شد .

 کوزه گر پرسید : نظرت درباره گل ها چیست ؟ کوزه جواب داد قشنگ اند آنها فقط طرفی که من هستم روییده اند .کوزه گر گفت : درست ؛ ماه هاست که تو به این گل ها آب می دهی . ایرادی که فکر می کنی داری ، روستای ما را تغییر داده و آن را زیباتر کرده است .

 کوزه ترک خورده گفت : پس در تمام این مدت که احساس بیهودگی می کردم ، نیم دیگری از من کار مهم تری انجام می داد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/07ساعت   توسط فـــريد  | 

گروه آریان : فردا مال ماست...

فردا مال ماست ...

صدا کن ماهی تنهای توی تنگ بلور رو

صدا کن شبنم گلبرگ سپید آرزو رو

صدا کن کبوتری رو که نشسته زیر بارون

یا که اون غنچه ی تنها که نشسته توی گلدون

 

بگو ای گل که دوباره این خزون با تو بهاره

وقت لبخند گلاست ... بگو فردا مال ماست

بگو ای گل که دوباره این خزون با تو بهاره

وقت لبخند گلاست ... بگو فردا مال ماست

 

بزار تا ماهی تنها که تو تنگ غم اسیره

توی دریای وجوده تا دوباره جون بگیره

بزار از گوشه ی گلدون غنچه ی خسته رها شه

سر پناهه اون کبوتر دستای گرم تو باشه

بگو ای گل که دوباره این خزون با تو بهاره

وقت لبخند گلاست ... بگو فردا مال ماست

بگو ای گل که دوباره این خزون با تو بهاره

وقت لبخند گلاست ... بگو فردا مال ماست

 

بیا و پنجره های رو به فردا ها رو وا کن

توی آسمون آبی قاصدک ها رو صدا کن

بگو ای گل که دوباره این خزون با تو بهاره

بگو تا آسمون امشب پرشه از ماه و ستاره

 

وقت لبخند گلاست ، بگو فردا مال ماست

وقت لبخند گلاست ، بگو فردا مال ماست ..........


 دانلود آهنگ


+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/26ساعت   توسط فـــريد  | 

محمود طیب ...

نفس بکش پرنده ...

 

نفس بکش پرنده

و بخوان

 قفس براي تو

دنياي بزرگي ست

 با همه کوچکي اش!

 « چرا که

هر وقت

 دلت از تنهایي خودت مي گيرد

 تو را مي گذارند

 که بخواني

و اسارت خودت را

فرياد کني ... !»

اما براي من

دنيا با همه بزرگي اش

چقدر کوچک است!

 « چرا که

هر وقت

دلم از تنهايي خودم مي گيرد

مرا نمي گذارند

 که بخوانم

و اسارت خودم را 

فرياد کنم!»

نفس بکش پرنده

و بخوان

قفس برای تو

دنياي بزرگي است !


شاعر : محمود طیب

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/08ساعت   توسط فـــريد  | 

آهنگ سریال دلنوازان - علی لهراسبی ...

دلنـــــــوازان ...

 

حـــــــــال من دست خــــودم نیست

دیـــــگه آروم نمــــی گــــــیرم

دلـــــــم از کسی گــــــــرفته

کــه میــــخوام براش بـــــمیرم

بــــــاز سرنوشتو انتهـــــــای آشنایـــی

بــــاز لحظه های غــــــم انـگیز جدایــی

بـاز لحظـــــه های ناگـــــزیر دل بریــــدن

بازم اول راهـــو حس ِ تلــــخ ِ نرسیــــدن

 

دانلود آهنگ

" عـــلی لهراسبی "

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/01ساعت   توسط فـــريد  | 

داستان معنوی ...

روزى " لرد ويشنو " در غار عميقى در كوه دور افتاده‏اى با شاگردش نشسته و مشغول مراقبه بود. پس از اتمام مراقبه، شاگردش به قدرى تحت تأثير قرار گرفته بود كه خود را به پاى ويشنو انداخت و از او خواست كه او را قابل دانسته و به عنوان قدرشناسى به او اجازه دهد كه به استادش خدمت كند. ويشنو با لبخند سرش را تكان داد و گفت: "مشكل‏ ترين كار براى تو اين است كه بخواهى با عمل، تلافى چيزى را بكنى كه من آن را رايگان به تو داده‏ام". شاگرد به او گفت: "خواهش مى‏كنم استاد ! اجازه دهيد كه افتخار خدمت به شما را داشته باشم". ويشنو موافقت كرد و گفت: "من يك ليوان آب سردِ گوارا مى‏خواهم". شاگرد گفت: "الساعه استاد". و در حالى كه از كوه سرازير مى‏شد، با شادى آواز مى‏خواند.

پس از مدتى به خانه‏ى كوچكى كه در كنار دره‏ى زيبايى قرار داشت رسيد. ضربه‏اى به در زد و گفت: "ممكن است يك پياله آب سرد براى استادم بدهيد؟ ما سانياس‏هاى آواره‏اى هستيم كه در روى اين زمين خانه‏اى نداريم". دخترى شگفت‏زده در حالى كه نگاه ستايش ‏آميزش را از او پنهان نمى‏كرد به آرامى به او پاسخ داد و زيرلب گفت: "آه... تو بايد همان كسى باشى كه به آن مرد مقدس كه در بالاى كوه‏هاى دوردست زندگى مى‏كند، خدمت مى‏كنى. آقاى محترم ممكن است به خانه من آمده و آن را متبرك كنيد". او پاسخ داد: "اين گستاخى مرا ببخشيد ولى من عجله دارم و بايد فوراً با آب به نزد استادم بازگردم البته او از اين‏ كه شما خانه‏ى مرا بركت دهيد ناراحت نمى‏شود، زيرا او مرد مقدس بزرگى است و شما به عنوان شاگرد او موظف و ملزم هستيد به كسانى كه شانس كم‏ترى دارند، كمك كنيد". و دوباره تكرار كرد: "لطفاً فقط خانه‏ى محقر مرا متبرك كنيد. اين باعث افتخار من است كه مى‏توانم از طريق شما به خداوند خدمت كنم".

داستان بدين ترتيب ادامه يافت. او به نرمى پذيرفت كه وارد خانه شده و آن را متبرك سازد. پس از آن هنگام شام فرارسيد و او متقاعد گشت كه آن‏جا بماند و با شركت در شام غذا را نيز بركت دهد. از آن‏جايى كه بسيار دير شده بود و تا كوه نيز فاصله زيادى بود و در تاريكى شب ممكن بود كه آب به زمين بريزد، موافقت كرد كه شب را در آن‏ جا بماند و صبح زود به سوى كوه حركت كند. اما به هنگام صبح متوجه شد كه گاوها ناراحت هستند و با خود گفت اگر او مى‏توانست فقط همين يك بار به آن دختر در دوشيدن شير كمك كند بسيار خوب مى‏شد، زيرا از نظر لرد كريشنا گاو حيوان مقدسى است و نبايد در رنج و عذاب باشد.

روزها تبديل به هفته‏ها شد و او هنوز در آن‏جا مانده بود. آن‏ها با يكديگر ازدواج كردند و صاحب فرزندان زيادى شدند. او بر روى زمين خوب كار مى‏كرد و در نتيجه محصول فراوانى نيز به دست مى‏آورد. او زمين بيشترى خريد و به زودى آن‏ها را به زير كشت برد. همسايگانش براى مشورت و دريافت كمك، به نزد او مى‏آمدند و او به طور رايگان به آن‏ها كمك مى‏كرد. خانواده ثروتمندى شدند و با كوشش او معابدى ساخته شد. مدارس و بيمارستان‏ها جايگزين جنگل شدند. و آن دره جواهرى بر روى زمين شد. نظم و هماهنگى بر زمين‏هاى باير و غيرقابل كشت حكمفرما شد. وقتى خبر صلح و آرامش و ثروتى كه در آن سرزمين وجود داشت به گوش مردم رسيد، جمعيت زيادى به آن‏جا روى آوردند. در آنجا خبرى از فقر و بيمارى نبود و مردان به هنگام كار در مدح و ستايش خداوند آواز مى‏خواندند. او شاهد رشد فرزندانش بود و از اين‏كه آن‏ ها به او تعلق داشتند خوشحال بود.

روزى به هنگام پيرى، همان‏طور كه روى تپه كوچكى در مقابل دره ايستاده بود، راجع به آنچه كه از زمان ورودش به دره اتفاق افتاده بود فكر مى‏كرد. تا جايى كه چشم كار مى‏كرد مزرعه‏هايى بود سرشار از ثروت و وفور نعمت و او از اين وضع احساس رضايت مى‏كرد. ناگهان موج عظيمى از جزر و مد در برابر ديدگانش تمام دره را دربرگرفت و در يك لحظه همه چيز از دست رفت. همسر، فرزندان، مزارع، مدارس، همسايگان، همه از ميان رفتند. او گيج و حيران به مردم كه در برابر ديدگانش از بين مى‏رفتند خيره شده بود.

... و سپس او ويشنو را ديد كه در سطح آب ايستاده است و با لبخندى تلخ به او مى‏نگرد و مى‏گويد، " من هنوز منتظر آب هستم ".  و اين داستان زندگى انسان است...........
+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/27ساعت   توسط فـــريد  | 

سفره خالی ... !

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ما دوره گرد

داد میزد : کهنه قالی میخرم

دسته دوم جنس عالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

گر نداری ، کوزه خالی میخرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقاً مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا سفره خالی می خرید ؟!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/23ساعت   توسط فـــريد  | 

انتخاب واحد ...

سلام دوستان عزیزم ...

خوبین ایشالا ... امیدوارم که طاعات و عبادات شما عزیزان مورد قبول حق تعالی قرار گرفته باشه ...

بالاخره بعد از مدتها تونستم از دانشگاه کهنوج ( استان کرمان ) به بهبهان انتقالی بگیرم . خیلی خوشحالم که این اتفاق افتاد. هم به این خاطر که توی شهر خودمون درس میخونم و همچنین به خاطر اینکه کارمند هستم دیگه نمیتونستم از بهبهان برم بیرون . خدا رو شکر میکنم ...

امروز هم رفتم دانشگاه و نامه ای که از دانشگاه کهنوج آورده بودم رو به دانشگاه بهبهان تحویل دادم و مراحل ثبت نام و انتخاب واحدمو انجام دادم . خدا رو شکر همه چیز به خوبی پیش رفت و همه این کارا کمتر از نیم ساعت انجام شد . فقط تونستم 15 واحد فعلاً بگیرم . حتماً در زمان حذف و اضافه یکی دو درس مهم دیگه هم اضافه میکنم تا این ترم 20 واحد بگیرم ...

لیست درسایی که فعلاً انتخاب کردم :

زبان ماشین و اسمبلی ، مهندسی نرم افزار ، انقلاب اسلامی ، معادلات دیفرانسیل ، گرافیک کامپیوتری 1 ، و طراحی الگوریتم ...

اگه بتونم حتماً این واحد ها رو هم اضافه می کنم   :

آمار و احتمالات ، آز-مهندسی نرم افزار ، و مهندسی اینترنت .

آز- مهندسی نرم افزار پر شده بود و نتونستم بگیرم . ایشالا موقع حذف و اضافه حتماً می گیرم .

 

از همه شما دوستان عزیزی که واسم دعا کردین هم خیلی خیلی ممنونم . ایشالا بتونم جبران کنم .

ایشالا همیشه موفق و سربلند باشین ...

 

 حاشیه :

شهادت امام علی ( ع ) رو به همه شما عزیزان تسلیت عرض میکنم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/19ساعت   توسط فـــريد  | 

گروه آریان ، همراز ...

همراز ...


سرخ آسمون همرنگ گونه هات ... غروب از راه اومد باز دوباره

نشستی کنارم روی شن های ساحل ... دلم از عشق گرمو بی قراره

از نگاه ما پنهون میشه خورشید ... میره آروم تو آغوش دریا

شب انگار تو راهه ولی خبر نداره ... تو خورشیدی حتی توی شب ها

 

برق هر نگات ، شعله ی چشات ... نور شب های من

ای تو همدم ، شادی و غمه ... قلب تنهای من

ای تو آخر ، عشق و باور ... دنیای من

تویی تو ... همراز من

اوج شعرو ... آواز من

تویی تو ... همراز من

اوج شعرو ... آواز من

 

سرخ آسمون همرنگ گونه هات ... تو ساحل عطر سپیدت پیچید

من و تو ، چشامون ... هنوز غرق نگاهن

شدیم خیره به طلوع خورشید

روی موج آب ، با آغاز دریا ... میرقصن باز قایق های چوبی

ولی من طلوع رو همیشه با تو دارم ... تو اون خورشیدی که بی غروبی

 

برق هر نگات ، شعله ی چشات ... نور شب های من

ای تو همدم ، شادی و غمه ... قلب تنهای من

ای تو آخر ، عشق و باور ... دنیای من

تویی تو ... همراز من

اوج شعرو ... آواز من

تویی تو ... همراز من

اوج شعرو ... آواز من

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/11ساعت   توسط فـــريد  | 

داستان عبرت انگیز ...

نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!

 

يک روز بعد از ظهر وقتي که جو با ماشين اش مي‌کوبيد که بره خونه ، زن مسني رو ديد که اونو متوقف کرد. ماشين آن زن پنچر بود. مرد مي‌ديد که اون زن ترسيده و بيرون توي برفها ايستاده، رو بهش كرد و گفت: " من اومدم که کمکتون کنم."

 زن گفت: "من از یه شهر دور ميام و فقط از اينجا رد مي‌شدم. بايستي صد تا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن و اين واقعاً لطف شما بود." وقتي که مرد لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره، زن پرسيد: "من چقدر بايد بپردازم؟" او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده‌ام و روزي يک نفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم.

اگر تو واقعاً مي‌خواهي که بدهيت رو به من بپردازي بايد اين کار رو بکني. " نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" چند متر جلوتر، زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده. ولي نتونست بي‌توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي‌بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود.

 او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي‌دانست و احتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه پول شو بياره زن از در بيرون رفته بود. درحاليکه روي دستمال سفره اين يادداشت رو باقي گذاشت. اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود وقتي که نوشته زن رو مي‌خوند: "شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده‌ام و روزي يک نفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي‌خواهي که بدهيت رو به من بپردازي، بايد اين کار رو بکني. " نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

 اون شب وقتي که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر مي‌کرد. وقتي که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه زن به آرومي و نرمي به گوشش گفت: "همه چيز داره درست ميشه.

 دوستت دارم، جو!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/01ساعت   توسط فـــريد  | 

امید عراقی ...

پرنده ...

 

ما دو تا پرنده بودیم ، خونمون رو سقف ابرا

توی آسمون شادی ، بی خیال از فکر فردا

اما یک روز نمیدونم ، که ته افق چه دیدی

که گذشتی از من آسون ، تک و تنها پر کشیدی

توی این راه نرفته ، حالا من موندم و غم

تنم زخمی راهه ، یه دنیا درد و ماتم

رفیق آسمونی به کجا پر کشیدی

غم تنهایی تو چشمام ندیدی

 

با صدای غم گرفته ، توی تنهایی می خونم

اگه رفتی از کنارم ، من به یاد تو می مونم

میدونی از تو جدایی ، برای من خیلی درده

شب و روزم دیگه بی تو ، ساکت و تیره و سرده

تنم زخمی درده ، پرو بالم شکسته

غم تلخ جدایی ، روی قلبم نشسته

رفیق نیمه راهم ، به کجا پر کشیدی

غم تنهایی تو چشمام ندیدی

خواننده : امید عراقی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/26ساعت   توسط فـــريد  | 

داستان ...

 

چرا ما وقتی عصبانی هستیم داد میزنیم ؟

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم. استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

 شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.

 سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.

 سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آنها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.

 استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.

 سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/20ساعت   توسط فـــريد  | 

مرگ جوانان موتور سوار در بهبهان ...

سلام دوستان عزیز ...
بدون هیچ مقدمه ای مطلبی رو که از وبلاگ  http://www.behbahanmotor.blogfa.com  کپی کردم رو براتون میزارم ...
یاد آوری کنم که نویسنده این وبلاگ دایی من هستن که به یاد " سروش بهاری " پسر دائیم ساختنش ...
لطفا تا اونجا که میتونید اطلاع رسانی کنید ... ممنون

به نام انکه هستی را آفرید

دیر زمانیست که مردم شهر عزیزمان بهبهان با مشکل عظیمی روبرو هستند و هیولای مرگ نوشکفته هایشان رادر خیابانها و کوچه های شهر به سادگی درو میکند. کافیست یک روز در و دیوار شهر را بنگریم تا ببینیم چه تعداد کثیری از عزیزانمان را که روی تخم چشم بزرگ کرده ایم تبدیل به عکسی و خاطره ای بر روی دیوارها شده است که  مراسم سوم و هفتم و چهلم و سالگرد آنها را به مااعلام میکند . مراسمی که شاید برای آنان که دچارش نشده اند تا یک سال قابل توجه باشد ( شاید )ولی خانواده های آن شکوفه ها تا سالها با آن دست به گریبانند و کانون گرمشان تبدیل به سردخانه ای شده که با عکسهای فرزند عزیزشان آرایش یافته است .

و شگفتا و شگفتا که چگونه می توان این معضل را دید و هیچگونه اقدام جمعی جهت کنترل و کاهش آن انجام نداد .

چگونه است که انفولانزای خوکی را با وجود نو بودن آن همه می شناسند و این همه اقدامات پیش گیرنده برای آن انجام می دهند و چگونه است که یک سقوط هواپیما در آن سر کشور باعث می شود که مردم از مسافرت با هواپیما خود داری کنند و در شلوغ ترین ایام مسافرت هر زمان که اراده کنی بتوانی بلیط تهیه کنی چرا که مردم برای حفظ جان خود از هواپیما استفاده نمی کنند و چگونه است که ............... و صد ها و هزاران چگونه دیگر . ولی هیچکس در فکر این نیست که اقدامی اساسی و جدی برای جلو گیری از این معضل بزرگ در این شهر نماید .

مردم شریف بهبهان ! چرا نشسته اید . چرا هیچ کاری نمی کنید . ایا مرگ صدها جوان در طی چند سال اخیر هیچ تلنگری به شما نمیزند و هیچ زنگ خطری را برای شما و برای فرزندانتان به صدا در نمی آورد ؟؟

چه باید کرد ؟ چگونه می توان حرکتی را آغاز کرد که ما شرمنده خود و جوانانمان نباشیم ؟

این حقیر با راه اندازی این وبلاگ می خواهم دری را برای مبارزه با هیولایی به نام مرگ جوانان بهبهانی با موتور سیکلت باز نمایم که حصول آن فقط با همکاری و همفکری شما مردم عزیز بهبهانی امکان پذیر است . همه باید دست به دست هم دهیم . مردم شهری که جوانانش معروف به علم و دانش هستند و به راحتی در دانشگاههای معتبر کشور حرف اول را میزنند  ایا سزاست که دست روی دست بگذارند تا این هیولای نابکار دست در گریبانشان نهد و شکوفه هایشان را پرپر کند .

 هرگز مباد .

بیایید با همدیگر کاری کنیم کارستان . این هیولا را از سر خود باز کنیم . ما می توانیم .ما می توانیم .

خلاصه کلام :

این وبلاگ که بیاد عزیز ترین عزیز از دست رفته مان سروش بهاری افتتاح گردیده است فقط با یاری شمامی تواند به انتشار خود ادامه دهد . هر گونه مطلب و سخن و اقدامی را که نظر دارید برای این آدرس  siroos_bahari@yahoo.com  ایمیل کنید تا آن را در این وبلاگ مطرح کنیم .

همچنین تصمیم بر این است که ارشیوی از عکس جوانانی که بر اثر تصادف با موتور سیکلت از بین ما رفته اند در این وبلاگ بوجود آید تا حداقل بتوانیم آماری داشته باشیم از این بلای خانمان سوز در شهر عزیزیمان .پس لطفاْ با ارسال عکس و مشخصات مورد نظر به ایمیل اینجانب باعث این امر خیر شوید .

از همه وبلاگ نویسان و دارندگان سایتهای مختلف بهبهانی خواهشمند است که لینک این وبلاگ را در وبلاک یا سایت خود قراردهند . متشکرم .  

شعار ما این است: بهبهان همه جوانان خود را می خواهد . همه شان را .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/15ساعت   توسط فـــريد  | 

نوید و امید ...

 

یه وقت نشی خسته ی من

بگی شدی زندونیم

لحظه ی مرگمه اگه

ارزون بشه گرونیم

 

..::: نوید و امید :::..

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/08ساعت   توسط فـــريد  | 

مسافر

جای لبخند اقاقی بين گل‌های تو باغچه

گل لبخند تو مونده توی عکسای رو طاقچه

هنوزم عطر تو داره در و ديوارای خونه

حتی گنجشک‌های خونه می‌گيرن بی تو بهونه

چه سکوتی داره خونه بعد گريه های آخر

واسه گرمای نگاهت دل من تنگه مسافر

دل خستم بی قراره، بی قراره توی سينم

نمی‌خوابه تا که حتی بشه خوابت رو ببينم

کی ميشه وقت رسيدن، وقت ديدار دوباره

روی ماه تو رو ديدن وقت لبخند ستاره


چه سکوتی داره خونه بعد گريه های آخر

واسه گرمای نگاهت دل من تنگه مسافر
 
 
..::: گروه آریان :::..
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/30ساعت   توسط فـــريد  | 

روز اول مدرسه ...

ببینم پسر چرا گریه میکنی ؟

هیچی آقا .

اینجا کلاس اول دبیرستانه ، خجالت بکش ...

دانش آموز با گریه : آخه آقا شما نمی دونید ...

چی رو نمیدونم ؟

آقا من دلم برای مادرم تنگ شده !

همۀ کلاس خندیدند و معلم گفت : چرا ؟ پاشو ، پاشو برو یه آبی به صورتت بزن ...

اصلا می خوای برو پیش مادرت ... !!

باز هم خندۀ کلاس بلند شد ...

اولین روزی هم که به مدرسه رفتم همین طور بودم ... معلم اون روز هم همین حرف ها رو زد ... اون روز مادرم توی حیاط مدرسه بود و من از پنجره نگاهش می کردم ، اما این بار هیچ جا نیست ... هیچ جا ، دو روز پیش مادرم از دنیا رفت . !

همه کلاس در سکوتی سنگین غرق شده بود .

معلم از پنجره نگاهی به حیاط مدرسه کرد و گفت : گریه نکن پسر ، مطمئن باش امروز هم مادرت تو حیاط مدرسه است ...........

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/26ساعت   توسط فـــريد  |